90/03/14
معجزه شهر
معجزه شهر
آن شنيدم كه يكي مرد دهاتي هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسيار مديدي و تقلاي شديدي به كف آورد زر و سيمي و رو كرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشاي عمارات شد و كرد به هر كوي گذرها و به هر سوي نظرها و به تحسين و تعجب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خيابان و دكاني.
در خيابان به بنايي كه بسي مرتفع و عالي و زيبا و نكو بود و مجلل، نظر افكند و شد از ديدن آن خرم و خرسند و بزد يك دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يك مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولي البته نبود آدم دل ساده خبردار كه آن چيست؟ براي چه شده ساخته، يا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زماني.
ناگهان ديد زني پير جلو آمد و آورد بر آن دگمه ي پهلوي آسانسور به سرانگشت فشاري و به يك باره چراغي بدرخشيد و دري وا شد از آن پشت اتاقي و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتي كه همان طور بدان صحنه ي جالب نگران بود، زنو ديد دگر باره همان در به همان جاي زهم وا شد و اين مرتبه يك خانم زيبا و پري چهر برون آمد از آن، مردك بيچاره به يك باره گرفتار تعجب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه جوان خيره شد و ديد در چهره اش از پيري و زشتي ابداً نيست نشاني.
پيش خود گفت كه:«ما در توي ده اين همه افسانه ي جادوگري و سحر شنيديم، ولي هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون كاري و جادو كه در اين شهر نمايند و بدين سان به سهولت سر يك ربع زني پير مبدل به زن تازه جواني شود. افسوس كزين پيش، نبودم من درويش، از اين كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سيه چرده ي خود نيز به همراه درين جا، كه شود باز جوان، آن زن بيچاره و من سر پيري برم از ديدن وي لذت و، با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده بگذارند، كه در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقي كه درونش چو رود پيرزني زشت، برون آيد از آن خانم زيباي جواني(ابوالقاسم حالت)
89/08/03
چگونگی رمزگشایی از خط میخی
نحوه رمز گشايي خط ميخي فارسي باستان
خط ميخي فارسي باستان پس از انقراض دولت هخامنشي از رواج افتاد و خواندن آن فراموش شد ؛ تا اينكه ، اخبار و گزارش هايي كه جهانگردان و سياحان اروپايي از اوايل قرن هفدهم ميلادي به اين سوي ، به هنگام سير و سياحت در شرق و بازديد از ويرانه هاي تخت جمشيد ، فراهم كرده بودند ، توجه دانشمندان اروپايي را به آن جلب نمود . در قرن هجدهم ميلادي ،چندين كتيبه به خط ميخي فارسي باستان در اروپا منتشر شد ، از آن جمله است رونوشت كامل يكي از كتيبههاي داريوش در تخت جمشيد ( DPC ) كه ، شاردن Chardin جهانگرد معروف فرانسوي ، در سال 1711 ، آن را منتشر كرد ؛ همچنين كتيبه اي از خشايارشا بر روي گلداني از سنگ مرمر كه كنت كايلوس Count Caylus ، در سال 1762 ، گزارشي درباره آن به محافل علمي آن روزگار ارائه نمود .
در سال 1765 ، كارستن نيبور Carsten Niebuhr رونوشتهاي دقيقتري از كتيبه سه زباني تخت جمشيد تهيه كرد و پس از بازگشت از شيراز ، در سال 1778 ، به انتشار آن پرداخت . نيبور از بررسي اين اسناد به خوبي دريافت كه ، كتيبه ها از چپ به راست و به سه گونه نظام خطي كاملا متفاوت از هم نوشته شده اند . چند صباحي بعد ؛ در سال 1798 م ؛ اولاف گرهارد تيخسن Olav Gerhard Tychsen پي برد كه اين سه نظام خطي متفاوت در كتيبه ها ، در حقيقت ، مبين سه زبان مختلف هستند و نشانه ميخ مانند موربي كه در ساده ترين نوع اين سه شيوه كتابت به طور منظم پس از چند علامت تكرار مي شود ، ظاهرا نشانه مقسم كلمات بوده است . اما او ، به اشتباه ، اين كتيبه ها را متعلق به دوره اشكانيان دانست . در سال 1802 م ؛ فردريش مونتر Friedrich Munter مستقل از تيخسن ، علامت واژه جداكن را در اين كتيبه ها تشخيص داد و تصور كرد كه ، گروهي از نشانه هايي كه در اين سنگ نبشتهها بيشتر از نشانه هاي ديگر تكرار مي شود ، احتمالا بر مفهوم « شاه » و « شاه شاهان » دلالت مي كند . او از روي برخي از قراين احتمال داد كه كتيبهها متعلق به دوره هخامنشي هستند . عليرغم مساعي مستمر اين دانشمندان و چند تن ديگر ، هنوز پيشرفت واقعي در گشودن رموز خط ميخي فارسي باستان حاصل نشده بود ، تا اينكه گئورگ فردريش گروتفند Georg Friedrich Grotefend آلماني ، در سال 1802 ، به اين كار همت گماشت .
گروتفند كار خود را با تطبيق و مقابله دو كتيبه از تخت جمشيد ( كتيبه هاي DPA و XPE ) شروع كرد و ديري نگذشت كه به موفقيتي چشمگير دست يافت . او نيز ، تصور كرد كه كتيبه ها به سه شيوه خطي متفاوت نوشته شده اند ، ميخ مورب در آنها علامت يا نشانه واژه جداكن است ؛ كتيبه ها به پادشاهان هخامنشي تعلق دارند و اساسا حاوي اسامي و القاب اين پادشاهان اند ، و زبان ساده ترين نوع اين نبشته ها – كه در اصل به فارسي باستان بود - شبيه و همانند زبان اوستايي است . او همچنين ، احتمال داد كه القاب و عناوين پادشاهان هخامنشي مشابه القاب پادشاهان ساساني است و القاب پادشاهان اخير در ا« زمان ، توسط سيلوستر دوساسي Silvestre de sacy به اين صورت معلوم شده بود : « X شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه ايران و انيران ، پسر Y شاه بزرگ »
پيش از ذكر جزئيات مربوط به نحوه كار گروتفند ، براي سهولت مقايسه ، آوانوشت دو كتيبه اي كه اساس كار او در رمز گشايي خط ميخي فارسي باستان بود ، در ذيل ارائه مي شود :
|
كتيبه خشايارشا XPa |
|
كتيبه داريوش DPa |
|
xsayArsA |
DArayavauS |
|
|
xSAya"iya vazarka |
xSAya"iya vazarka |
|
|
xSAya"iya xSAya"iyAnAm |
xSAya"iya xSAya"iyAnAm |
|
|
DArayavauS xSAya"iyahyA |
viStAspahyA |
|
|
Puca HaxAmaniSiya |
Puca HaxAmaniSiya |
|
|
|
( haya imAm tacaram akuanuS ) |
|
|
|
|
گروتفند به روشني دريافت كه در اين دو كتيبه گروهي از نمادها عينا تكرار مي شود و گروهي ديگر با هم تفاوت دارد . بنابراين ؛ نتيجه گرفت كه كتيبه ها متعلق به دو پادشاه هستند ؛ گروهي از نشانه هايي كهعينا يا با جزئي اختلاف تكرار مي شود ، معرف كلمه « شاه » است و گروهي كه با هم تفاوت دارد ، بر اسامي اين دو شاه دلالت مي كند . بر پايه اين استدلال و نيز ، بر اساس الگوي ياد شده كتيبههاي ساساني ، او از اين دو نبشته ، كتيبه دوم ، يعني كتيبه خشايارشا را ، موقتا ، به صورت زير ترجمه كرد :
« X شاه بزرگ ، شاه شاهان ، Y شاه را پسر ، هخامنشي »
ترجمه « Y شاه را پسر » بر اساس اين تصور بود كه واژه Y در سنگ نوشته اول ، نخستين كلمه اي بود كه كتيبه با آن شروع مي شد و به نظر مي رسيد نام پادشاهي باشد كه كتيبه به نام او نوشته شده است ، اما همين نام در كتيبه دوم در جايگاهي پس از عنوان « شاه شاهان » با يك لاحقه اضافي به كار رفته بود . به همين دليل ، او تصور كرد كه اين واژه از طريق همين لاحقه اضافي با واژه بعدي ، كه مفهوم « پسر » داشت ، ارتباط يافته است . علاوه بر اين ، گروتفند متوجه شد نامي كه كتيبه اول با آن آغاز مي شود ، در كتيبه دوم در جايگاه نام پدر « X شاه » قرار گرفته است . از سوي ديگر ، در كتيبه دوم پس از نام پدر كلمه شاه به كار رفته ، در حالي كه در كتيبه اول پس از نام پدر ، اين كلمه استعمال نشده بود . از اين امر او نتيجه گرفت كه ، اين دو كتيبه متعلق به پدر و پسري است كه هر دو شاه بودند ، اما پدربزرگ پسر ، شاه نبود . بنابراين ، او در فهرست شاهان هخامنشي كه از روي منابع يوناني به دست آمده بود ، به دنبال نام پدر و پسري گشت كه داراي مشخصات فوق باشند . در ميان پادشاهان هخامنشي ، نام كوروش و كمبوجيه از يك سو ، و نام داريوش و خشايارشا از ديگر سو ، مي توانست مشمول اين احتمال باشد . از اين اسامي ، گروتفند نام كوروش و كمبوجيه را كنار گذاشت ؛ چون تصور مي كرد اين دو نام بايد با حروف يكساني شروع شوند ، در حالي كه اسامي مذكور در كتيبه ها با دو حرف مختلف شروع شده ودند . البته ، در اينجا يك تصادف محض به ياري او شتافت ؛ چون نام كوروش و كمبوجيه در خط فارسي باستان بنا به پاره اي از دلايل كتابتي با دو حرف مختلف شروع مي شوند . به هر حال ، مجموع اين دلايل گروتفند را به اين عقيده رهنمون گشت كه نويسنده كتيبه دوم بايد خشايارشا باشد و نويسنده كتيبه اول پدرش ، داريوش ، كه پدر او گشتاسب ( ويشتاسپ ) عنوان شاه نداشت . مرحله بعدي ، تعيين ارزش آوايي اين علايم به عبارت ديگر تلفظ پارسي باستان اين اسامي بود . در اين مورد ، گروتفند به صورت اين اسامي در متون متاخر ايراني توجه كرد و ارزش آوايي كلمات مورد بحث را به صورت زير مشخص نمود :
|
گونه صحيح اسامي در كتيبه ها |
|
تلفظ پيش نهادي گروتفند |
|
V - i - s - T - a - S – p |
g-o-sch-t-a-s-p |
|
|
D - A - R - Y - V - U - s |
d-a-r-h-e-u-sch |
|
|
X - s - Y - A - R - S - A |
Kh-sch-h-a-r-sch-a |
بدين ترتيب ، گروتفند توانست ارزش آوايي 15 نشانه از حروف خط ميخي فارسي باستان را معين كند . البته ، بعدها ، معلوم شد كه از اين 15 حرف ، فقط ارزش آوايي 10 حرف صحيح بوده است . علاوه بر سه نام ياد شده ، لغات « بزرگ » و « شاه » تنها كلماتي بودند كه گرتفند به درستي آنها را تشخيص داد و بعدها ، در سال 1815 ، نام كوروش را در كتيبه مرغاب CMA شناسايي كرد .
پس از تلاش هاي گروتفند ، به دنبال يك وقفه نسبتا طولاني ، در امر رمز گشايي ، خط ميخي فارسي باستان ، دانشمندان دگرباره ، به اين كار اهتمام ورزيدند . در سال 1826 م ؛ راسموس راسك R. Rask دانماركي در عبارت « شاه شاهان » لاحقه اضافي جمع را شناسايي كرد . در سال 1836 م ؛ اوژن بورنوف O. Burnouf اوستا شناس فرانسوي توانست ارزش آوايي تعداد زيادي از حروف فارسي باستان را در يكي از كتيبه ها مشخص كند . او در سال 1839 ، پي برد كه تعدادي از صامت هاي متصل به مصوت a را شناسايي كرد . او در سال 1839 ، پي برد كه تعدادي از صامت ها فقط پيش از مصوت i و تعدادي ديگر پيش از مصوت u به كار مي روند ؛
در سال 1846 ، راولينسون H. Rawlinson و هينكس Hinks ؛ در سال 1847 ، اوپرت Oppert هر يك مستقل از ديگري دريافتند كه اين صامتها هر كدام يك مصوت i يا u به همراه دارند .
اوپرت همچنين ، ساخت آواگروه هاي ai و au را در كتيبه هاي فارسي باستان روشن كرد و ، يادآوري نمود كه صامت هاي غنه m و n در خط فارسي باستان پيش از واج هاي انسدادي به كتابت در نمي آيند . بدين تريتيب ، رمز خواندن خط ميخي فارسي باستان گشوده شد و نهايتا ، راه براي خواندن خطوط ميخي ديگر و به تبع آن دستيابي به ادبيات غني بين النهرين هموار گشت .
این مطلب ازوبلاگ تخصصی تاریخ فرهنگ و تمدن ایران زمین به قلم مجتبی غلامی نقل شده است
89/02/19
فرعون نمکین
هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م
زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،از
مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی
آزمایشها و تحقیقات از مصر به
فرانسه منتقل شود . *
**
*هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در
فرانسه به زمیننشست،بسیاری
از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و
وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از
جسد طاغوت استقبال کردند
پس از اتمام مراسم،جسد فرعون به مکانی با شرایط
خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال
داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به
همراه بهترین جراحان و کالبد
شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و
کشف اسرار متعلق به آن شروع
کنند . *
*رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین
دانشمندان فرانسه بنام
پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد
ترمیم جسد داشتند،*
**
*او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات
پرفوسور بوکای همچنان
ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج
نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس
از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این
بود که او در دریا غرق شده و
مرده است و پس از خارج
کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی
کرده اند . اما مسئله ی غریب و
آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده
بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از
سایر اجساد باقی مانده است در
حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش
نهایی در مورد کشف جدید (مرگ
فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او
بلافاصله پس از بیرون کشیدن از
دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد
که برای انتشار نتیجه تحقیق
عجله نکند،*
* چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان
در مور غرق شدن فرعون است.
ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را
بعید دانست. او بر این عقیده
بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست
مگر با پیشرفت علم و با استفاده
از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که
مسلمانان به آن ایمان دارند قصه
غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثهی او بعد از مرگ
را خبر داده است. *
**
*حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال
میکرد که چگونه این امر
ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م
و تقریبا درحدود دویست سال
قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل
از 1400 سال پیدا شده است؟
چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و
نه هیچ انسان دیگری از مومیایی
شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان
زیادی از کشف این مسئله
نمیگذرد؟ *
**
*
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده
بود و در مورد سخن دوستش فکر
میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد
بعد از غرق سخن میگوید در حالی
که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام
دنبال کردن موسی سخن میگوید اما
از
نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمیآورد.. و با خود
میگفت آیا امکان دارد این مومیایی
همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟
*
*و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه
خبر داشته است؟
او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما
هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به
میان نیاورده بودند.
پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به
مصر باز گرداندند ولی موریس
بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر
کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر
نجات جسد فرعون توسط قرآن
اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز
کرد و این آیه را برای او تلاوت
نمود:
{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ
لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ
کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا
لَغَافِلُونَ} [یونس:92]
**امروز فقط بدن تو را نجات میدهیم تا برای افراد
پس از خودت درسی باشد. هر چند
خیلی از مردم از آیات ما غافلند...**
*
*این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه
بر اندام او انداخت و با صدای
بلند فریاد زد:
من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.
موریس بوکای بار تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه
و آیین به فرانسه بازگشت و
دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده ذر
عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق
کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با
حقایق ثابت علمی تناقض داشته
باشد.*
*وبر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا
یأتیه الباطل من بین یدیه
ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).
حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی
بود بنام( قرآن و تورات و
انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید).
(برگرفته شده از بیداری اسلامی)*
88/09/16
محرم و نامحرم
به نام خدا
براي هرفرد مسلمان شناخت محرم و نامحرم و رعايت قوانين و مقرارت مربوط به آن يك ضرورت است. نوشته زيرشما را با اين موضوع آشنا مي كند.
1-افراد همجنس : هر مردي با مرد ديگر محرم است، نيز هر زني با زن ديگر محرم است، هر چند از لحاظ نژاد و زبان و رنگ و پوست وحتي دين مختلف باشد.
2. هر زني با هر مردي نامحرم است و فقط سه عامل (خويشاوندي، ازدواج و شيردادن)سبب محرم شدن زن با مرد ميشود
3-افراد محرم ميتوانند به اعضاي بدن يكديگر - غير ازعورتين - نگاه كنند، به شرط اينكه همراه با لذت و تحريك شهوت نباشد. دو انسان محرم، در هيچ صورت حق ندارند با يكديگر ازدواج كنند.
4-مرد و زن نامحرم حق ندارند به اعضاي بدن يكديگر نگاه كنند مگر دست ازمچ تا سر انگشت و صورت به اندازه اي كه دروضو شسته مي شود. و ميتوانند با يكديگر ازدواج كنند
5. پدر و مادر به دختر و پسر خود محرماند؛ همچنين پدربزرگ و مادربزرگ نسبتبه نوهها و نبيرههاي خويش محرم هستند.
توضيح: هر انساني يك پدر و مادر دارد و هر يك از پدر و مادر او هم يك پدر و مادردارند و باز هر يك از آن پدرها و مادرها داراي پدر و مادري ميباشند؛ بنابراين هر انسانيدر طبقة سوم نسبش (يعني سه نسل بالاتر از خود)، داراي چهار پدر و چهار مادر است، بهاين ترتيب 1) پدر پدر پدرش، 2) پدر پدر مادرش، 3) پدر مادر پدرش، 4) پدر مادر مادرش،5) مادر مادر مادرش، 6) مادر مادر پدرش، 7) مادر پدر مادرش، 8) مادر پدر پدرش. همةاينها به انسان محرماند به اضافة پدر و مادر خودش و پدر و مادر پدر ومادرش كه جمعاً چهارده تن ميشوند و در طبقة چهارم (يعني چهار نسل بالاتر از خود)شانزده تن ديگر به اينها اضافه ميشوند. به طور خلاصه مادة پنجم محارم را ميتوان چنين ذكر كرد: پدر و مادر بيواسطه و پدر و مادر با واسطه كه پدر بزرگ و مادر بزرگ انسان هستند، به انسان محرماند.
6. فرزندان انسان، چه دختر باشند و چه پسر و هر چه پايين روند، به پدر و مادر خويشو نيز به پدربزرگ و مادر بزرگ خودم محرماند.
توضيح: نام طبقات فرزندان و فرزندزادگان در لغت فارسي به ترتيب از اين قرار است:
1ـ فرزند، 2ـ نوه (كه او را نواده و نواسه هم گويند)، 3ـ نتيجه، 4ـ نبيره، 5ـ نبينه يا نديده(از آنجا كه نوعاً عمر انسان به مقداري نميرسد كه طبقة پنجم فرزندان خود را ببيند، آنطبقه را نبينه يا نديده ناميدهاند) و هر فردي از اين طبقات، چه دختر باشد و چه پسر، به پدربزرگ و مادر بزرگ اعلاي خود محرم است؛ حتي هر دختر سيدي در اين عصر با اميرالمؤمنين (ع) و همچنين با پيغمبر اكرم (ص) محرم است و هر پسر سيدي با حضرت زهرا(س) و همچنين با جناب خديجه مادر حضرت فاطمه (س) محرم است. لذا بند ششم محارمرا ميتوان چنين خلاصه كرد كه فرزندان بيواسطه و فرزندان با واسطه به انسان محرم هستند.
7. هر خواهر و برادري به هم محرماند، چه تني باشند (از يك پدر و مادر) و چه ناتني (ازپدر تنها يا از مادر تنها) و نيز فرزندان آنها نسبت به دايي و خاله و عمو و عمة خويش محرماند.
توضيح: اگر مردي از همسر خود پسر و دختر دارد، سپس با زن جديدي ازدواج ميكندكه او هم از شوهر پيشين خود، پسر و دختر دارد، اين فرزندان برادر و خواهر نيستند، اگرچه در يك خانواده زندگي كنند، زيرا نه پدر مشتركي دارند و نه مادر مشتركي، بلكهنامحرماند و ميتوانند با يكديگر ازدواج كنند، و اولاد آنها هم خواهرزاده و برادرزاده نيستند و ميتوانند با يكديگر ازدواج كنند. بلي، در صورتي كه همسر جديد از اين شوهرداراي اولاد شود، اين اولاد بر اولادي كه از شوهر قبلي داشته است محرماند (زيرا مادرشانيكي است).
8. عمو و عمه به برادر زادگان خود محرماند، چه عمو و عمة تني باشند و چه ناتني و چهعمو و عمة خود انسان باشند يا عمو و عمة پدر و مادر انسان و همچنين عمو و عمة پدربزرگ و مادر بزرگ انسان به انسان محرماند.
توضيح: عمو يا عمة تني انسان كسي است كه با پدر و مادر انسان از يك پدر و مادرباشد و عمو و عمة ناتني انسان كسي است كه با پدر انسان از يك پدر يا يك مادر باشد،بنابراين عمو و عمة برادر و خواهر مادري انسان به انسان محرم نيستند، زيرا آنها برادر وخواهر انسان نيستند (نه تني هستند و نه ناتني). بنابراين زني كه دو شوهر كرده و از هركدام اولاد دارد، عمو و عمة اولاد شوهر اول با اولاد شوهر دوم محرم نيستند همچنين عمو و عمة اولاد شوهر دوم با اولاد شوهر اول نامحرماند.
9. دايي و خاله به خواهرزادگان خود محرماند، چه دايي و خالة تني باشند و چه ناتني، وچه دايي و خالة خود انسان باشد يا دايي و خالة پدر و مادر يا پدر بزرگ و مادر بزرگ.
توضيح: دايي يا خالة تني انسان كسي است كه با مادر انسان از يك پدر و مادر باشد ودايي يا خالة ناتني انسان كسي است كه با مادر انسان از يك پدر يا از يك مادر باشد.بنابراين، دايي و خالة برادر و خواهر پدري انسان به انسان محرم نيستند، زيرا آنها برادرو خواهر مادر انسان نيستند (نه تني هستند و نه ناتني). پس، مردي كه دو همسر گرفتهاست و از هر دو زنش اولاد دارد، اولاد زن اول با دايي و خالة اولاد زن دوم محرم نيستند وهمچنين اولاد زن دوم با دايي و خالة اولاد زن اول نامحرماند.
10. عموي عموي انسان و عمة عمة انسان وقتي با انسان محرماند كه عمو و عمة پدرانسان هم باشند. بنابراين اگر عمو و عمة انسان، پدر و مادري يا پدري نباشند، بلكه فقط مادري باشند و آنها عمو و عمهاي داشته باشند، آن عمو و عمه با انسان محرم نيستند،زيرا برادر و خواهر شوهر جدة انسان (مادر پدر) ميشوند و چنانچه گفتيم، خواهر وبرادر شوهر مادر انسان، به انسان محرم نيستند تا چه رسد به خواهر و برادر شوهر جده.و همچنين اگر دايي و خالة انسان، پدر و مادري با مادري باشند، دايي و خالة آنها دايي وخالة انسان هم ميشوند و با انسان محرماند، ولي اگر دايي و خالة انسان پدري باشند وآنها خاله و دايي داشته باشند، آن خاله و دايي نه با خاله و دايي انسان محرماند و نه با خودانسان.
11. اولاد عمو و عمه و نيز اولاد دايي و خالة انسان به انسان محرم نيستند و ميتوان باآنها ازدواج كرد و همچنين نوادگان ايشان و هر چه پايينتر بروند (مانند نتيجة عمو ونبيرة خاله) به انسان محرم نيستند.
تبصره: خويشاونديهايي را كه تا كنون شرح داديم، اگر به وسيلة و طي به شبهه حاصل شود، محرميت واقع ميشود. بنابراين اگر مردي زني را در شب تاريك زن خودبپندارد و با او آميزش كند و آن زن باردار شود و كودكي بزايد، آن مرد و زن، پدر و مادركودك خواهند بود و برادر و خواهر آن مرد و زن، عمو و عمه و دايي و خاله آن كودك محسوب ميشوند.
درنوشته پيشين با محارم نسبي آشنا شديد اكنون به معرفي محارم سببي(ازطريق ازداوج) مي پردازيم.
12. مردي كه با زني ازدواج ميكند
اول: مادر آن زن و مادر بزرگهاي پدري ومادري او با آن مرد محرم ميشوند، هر چند با آن زن عروسي نكرده و فقط صيغة عقدجاري شده باشد.
دوم: اگر آن زن از شوهر قبلياش دختر داشته باشد پس ازعروسي با شوهر دومش (نه صرف خواندن عقد) آن دختر {كه ربيبة مرد ناميده ميشود) هم به آن مرد محرمميشود.
سوم: اگر آن مرد، پدر يا جد و اجدادي داشته باشد - چه جد پدري و چه جدمادري - همة آنها با زن محرم ميشوند و آن زن عروس همة آنهاست؛
چهارم: اگر آن مرد پسري از زن ديگرش داشته باشد، آن پسر هم با زن پدرش محرم ميشود، و همچنين با زن پدر پدرش و زن پدر مادرش و هرچه بالاتر رود، محرم است.
13. محرميت عروس با پدر شوهر هميشگي است؛ يعني اگر عروس طلاق هم بگيرد و باشوهرش نامحرم شود با پدر شوهرش براي هميشه محرم است و حتي اگر بعد از عقد وقبل از عروسي هم طلاِق بگيرند، بازهم براي هميشه با پدر شوهر محرم ميشود وازدواجشان جايز نيست.
14. اگر زن پسر انسان بعد از عروسي طلاق گرفت و شوهر ديگري اختيار كرد و از آنشوهر دختري آورد، آن دختر با انسان نامحرم است ولي با پسر انسان كه شوهر قبلي اوبوده محرم است، زيرا ربيبة اوست و قبلاً گفته شد كه ربيبة انسان به او محرم است.
15. اگر مردي بعد از طلاق دادن همسرش داماد شود و از زن دوم خود پسري بياورد،آن پسر با زن اول محرم و ازدواجشان حرام است و همچنين اگر اين مرد از زن اولش پسري دارد، زن دومش به اين پسر محرم است و نيز پسر اين پسر و نوة اين پسر و هر چهپايين رود نسبت به زن دوم همين حكم را دارد.
16. محرم بودن مادرزن با دامادش دائمي است، يعني اگر داماد، زنش را طلاق دهد،بازهم آن داماد با مادر آن زن محرم است اگر چه با خود آن زن نامحرم ميشود.
17. اگر مردي با زني ازدواج كند كه آن زن از شوهر قبلياش دختري دارد، پس از آنكهبا زن عروسي كرد، با دختر آن زن محرم ميشود و همچنين با دختر آن و نوة او و هرچه پايين رود محرم است، در صورتي كه هيچ يك از اين دخترها با پدر آن مرد محرم نيستند.
18. اولاد شوهر انسان و نوههاي پسري و دختري شوهر، به انسان محرماند وهمچنين اولاد زن انسان و نوههاي پسري و دختري او به انسان محرماند، به شرط آنكه بازن عروسي كرده باشد، چه اين اولاد از شوهر قبل باشد يا از شوهر بعد. پس اگر زن انسانطلاق بگيرد و شوهر جديد اختيار كند و از او دختردار شود، آن دختر به انسان محرماست، و نيز اگر پسر زن انسان دختردار شود، آن دختر به انسان محرم است.
19. زن پدر زن انسان به انسان محرم نيست و حكم مادرزن را ندارد، زيرا انسان دامادآن زن نيست بلكه داماد شوهر آن زن است.
20. از آنچه در مادة 12 ضمن جملة سوم، گفتيم دانسته شد كه عروس خود انسان وعروس پسرانسان و عروس دختر انسان به انسان محرماند، ولي عروس زن انسان، يعنيهمسر پسر زن انسان، به انسان محرم نيست. بنابراين پدر و پدر شوهر انسان به انسانمحرم است و همچنين پدر و مادر شوهر انسان به انسان محرم است، ولي شوهر مادرشوهر انسان به انسان محرم نيست.
21. داماد شوهر انسان، يعني شوهر دختر شوهر انسان، با انسان محرم نيست.
22. زن عمو زن دايي انسان به انسان محرم نيستند، مگر اينكه زن عمو، خالة انسان وزن دايي، عمة انسان باشند، و همچنين اگر زن عمو و زندايي، مادر زن انسان باشند،بازهم محرم ميشوند.
23. خواهرزن انسان به انسان محرم نيست، ولي تا وقتي خواهر اول در قيد ازدواجاوست، نميتواند با خواهر دوم ازدواج كند.
24. اگر انسان بخواهد خواهرزاده يا برادرزادة همسرش را به عقد ازدواج خودش درآورد، بايد از همسرش كه خاله يا عمة او ميشود، اجازه بگيرد و بدون اجازة آنها ازدواج جايز نيست.
25. از خويشان زن انسان، غير از آنچه گفتيم به انسان محرم نيستند. بنابراين، خواهر زن، عمه و خالة زن، زن برادر زن، برادر زاده و خواهر زاده به انسان نيستند.
26. مادر زن پدر انسان به او محرم نيست، يعني مادر زن جديد يا قديم پدر انسان به اومحرم نيست. پس اگر پدر انسان غير از مادر او دو زن ديگر گرفته باشد آن دو زن به انسان محرماند، ولي مادران آنها به انسانمحرم نيستند.
27. هرگاه مردي زنش را بعد ازعروسي طلاق دهد، آن زن به آن مرد نامحرم ميشود،ولي دختر قبلي آن زن به مرد محرم است، همچنين مادر آن زن به مرد محرم است، و نيزپسري كه آن مرد از زن سابق داشته با آن زن محرم است و پدر آن مرد با آن زن نيز همينحكم را دارد.
28. اگر مردي با زني زنا كند، دختران آن زن نمي توانند با آن مرد زنا كارازدواج كنند و اين عملحرام است. همچنين اگر (نعوذبالله) مردي با مردي لواط كند، خواهر و مادر و دختر لواط دهنده بهلواط كننده نامحرماند و ازدواج با آنها حرام است و اگر ندانسته ازدواج كنند، بايد هر زمان كه فهميدند، از يكديگر جدا شوند.
29. دو برادر ميتوانند با دو خواهر ازدواج كنند، و در اين صورت، فرزندان آنها عموزاده و خاله زادة يكديگرند.
30. هرگاه كودك شيرخواري كه هنوز دوسالش تمام نشده است، از پستان زنبيگانهاي (غيرمادرش) كه فرزندي زاييده و شير دارد به مدت يك شبانهروز يا پانزده نوبتمتوالي شير بخورد، زن شيردهنده حكم مادر شيرخوار را دارد و طفل شيرخوار فرزند او به حساب ميآيد.
فرزندان واقعي زن شير دهنده و هربچه اي كه ازپستان آن زن شير خورده باشد خواهر و برادر آن كودكخواهند بود. و همچنين فرزندان اين برادر و خواهر، برادرزاده و خواهرزادة آن كودكهستند، و نيز شوهر زن شيردهنده، پدر كودك است و برادر آن شوهر، عموي كودك وخواهرش عمه او و مادرش جدة او و برادر شيردهنده دايي او و خواهرش خالة او ميشود.و همچنين تمام نسبتهايي را كه در بحث خويشاوندي گفتيم در اينجا محقق ميشود. بنابراين كودكي كه از غير مادر خود شير ميخورد وشرايط فوق محقق ميشود، دو پدر و دو مادر دارد (پدر و مادر نسبي و پدر و مادررضاعي) و وقتي بزرگ بشود و همسر بگيرد و داراي اولاد شود، آن اولاد، نوههاي زنيشير دهنده و شوهر او نيز محسوب ميشوند.
لازم به توضيح است كه:
الف. تنها خود كودكي كه شير خورده به زن شير دهند و شوهر و فرزندانش محرم مي شوند اما خواهران و برادران آن كودك با زن شير دهنده و شوهر و فرزندانش محرم نمي شوند
ب . هرگاه زني دختري را از يك خانواده شير بدهد و پسري را از خانوادة ديگر،آن دو كودك خواهر و برادر يكديگر ميشوند.
ج . اگر زني بچه پسري را با شرايط فوق شير دهد بعد ازهمسرش جدا شود و ازشوهر دومش نيز دختري را شير دهد اين دو كودك با يكديگر محرم نمي شوند چون آنها ازدو شير متفاوت مصرف كرده اند. ولي اگر زن شير دهنده دختر و پسري را كه از دو فاميل هستند، از شيري كه از يك شوهر پيدا كرده است شيربدهد، آن دو كودك خواهر و برادر رضاعي ميشوند، ولي خواهران و برادران ديگر آنهاكه از اين زن شير نخوردهاند، هر يك به ديگري محرم نميشوند، يعني مثلاً اگر فاطمه وحسين را (كه دو كودك از دو خانواده هستند) خانمي شير بدهد، فاطمه به حسين محرمميشود اما به برادر حسين (با فرض اينكه آن خانم به برادر حسين شير نداده) نامحرماست و ميتواند با او ازدواج كند.
31. هرگاه كودك شيرخوار بزرگ شود و ازدواج كند و داراي اولاد بشود، اولاد او همنوههاي زن شير دهنده و نوههاي شوهرش محسوب ميشوند.
32. زني كه بچة انسان را شير داده است ، به منزلة زن انساننيست تا مادرش به انسان محرم باشد، اما اگر همسر انسان مادر رضاعي داشته باشد،يعني خودش در كودكي از زني شيرخورده باشد، اكنون آن زن (مرضعه) به انسان محرماست. و همچنين اگر همسر انسان خودش مادر رضاعي باشد، يعني پيش از آنكه همسرانسان شود همسر مرد ديگري بوده و در خانة آن مرد بچهاي زاييده و شيري پيدا كرده و باشيرش مثلاً دختري را شير داده، اكنون آن دختر رضاعي به انسان محرم است، و نيز اگرپسري از زن انسان شير بخورد و سپس بزرگ شود و داماد بشود، همسر او عروسانسان است و با او محرم است.
33. اگر شما از زني شير بخوريد كه آن زن در زماني كه شيرخوار بوده است از زنديگري شير خورده باشد، در اين صورت، شوهر اين زن پدر رضاعي او ميگردد و اكنونآن پدر رضاعي به شما هم محرم است، زيرا پدر رضاعي مادر رضاعي شما محسوبميشود و حتي اگر اين پدر رضاعي، برادر و خواهري داشته باشد، آندو عمه و عمويرضاعي شما محسوب ميشوند و با شما محرماند. فرض كنيد نرجس خانم شما را دركودكي شير داده و خود نرجس را وقتي كوچك بوده مريم خانم شيرداده است، بنابراينالان شوهر مريم خانم به شما محرم است زيرا پدر رضاعي شماست، و نيز برادر شوهرمريم خانم به شما محرم است چون عمومي رضاعي شماست، و اگر شما (خوانندة كتاب)مرد هستيد با مادر و عمة مريم خانم محرمايد، زيرا آندو مادر و عمة رضاعي شما هستند.همچنين شوهر نرجس خانم اگر در ايام طفوليت از زني شير خورده آن زن، هم مادررضاعي شوهر نرجس خانم است و هم مادر رضاعي شما و به شما محرم است. پس بهطور خلاصه ميتوان گفت پدر رضاعي مادر رضاعي، و پدر رضاعي پدر رضاعي، و مادررضاعي پدر رضاعي و مادر رضاعي مادر رضاعي، پدر و مادر رضاعي شما هم محسوبميشوند و به شما محرماند؛ همچنين خواهران و برادران اينها عمو، عمه، دايي و خالةرضاعي شما محسوب ميشوند و با شما محرم هستند.
34. پدر كودك شيرخوار نميتواند با دختر نسبي يا رضاعي شوهر زن شير دهنده و نيز بادختر نسبي او ازدواج كند، ولي فرزندان اين پدر كه از آن زن شير نخوردهاند، ميتوانند بااولاد آندو ازدواج كنند. مثلاً اگر راضيه خانم پسر شما را شير داده است و ايشان دختريدارد به نام نجمه، شما نميتوانيد با نجمه ازدواج كنيد. و نيز اگر شوهر راضيه خانمدختري دارد و به نام فاطمه، شما نميتوانيد با فاطمه ازدواج كنيد، خواه فاطمه فرزند نسبيپدرش باشد (يعني پدرش او را به وجود آورده باشد) و خواه فرزند رضاعي (يني شيرهمسر آن مرد را خورده باشد). اما پسران شما (غير از پسري كه راضيه خانم به او شيرداده است) ميتوانند با نجمه يا فاطمه ازدواج كنند.
35. كساني كه بوسيله شير خوردن با يكديكر محرم شده اند نمي توانند با يكديگر ازداوج كنند و اگر شير خوردن ،بعد از ازدواج باشد و اين نسبتها پيداشود ازدواج باطل ميگردد. مثلاً اگر مردي دختر شيرخواري را به عقد خود در آورد،سپس آن دخترك را به دخترش بدهد تا به او شير بدهد، ديگر آن كودك زن او نيست بلكهنوة او (دختر دخترش) شده است. و اگر كودك را مادرش شير بدهد، كودك خواهررضاعي او ميشود و عقد باطل خواهد شد، و نيز اگر خواهرش به كودك شير بدهد، آنمرد دايي دخترك ميشود، و اگر زن برادرش به او شير بدهد آن مرد عموي دختركميشود، و بالاخره اگر زن خودش به كودك شير بدهد، هم كودك و هم زنش بر او حرامميشوند؛ زيرا زن شير دهنده مادرزن او ميشود و شيرخوار دختر رضاعي او.
مثال ديگر: هرگاه زني نوة دختري خود را شير بدهد، دخترش به دامادش حرامميشود، به دليل آنچه در مادة 34 بيان شد كه پدر كودك شيرخوار نبايد با دختر زن شير دهنده ازدواج كند. حتي اگر كودك از زن ديگر داماد انسان (غير از دخترش) باشد بازهم اگرانسان كودك را شير بدهد دخترش، به دامادش حرام ميشود. همچنين اگر انسان بچةداماد شوهر خود (بچة داماد ناتنياش) را شير بدهد، ازدواج داماد ناتني با همسرش به همميخورد، زيرا در آن صورت، گويي داماد با نوة شوهر انسان ازدواج كرده است، در حاليكه ما قبلاً گفتيم پدر شيرخوار نميتواند با نوة شوهر مرضعه ازدواج كند.
يادآوري: در تمام اين صورتها اگر شرايط رضاع محقق نشود، يعني شير كامل دادهنشود يا كودك از پستان نمكد بلكه با شيردوش و مانند آن شير بخورد، اشكالي پيشنميآيد و ازدواجها باطل نميشود. براي اطلاع بيشتر به توضيح المسائل مرجع تقليدتانرجوع كنيد.
36. اگر مردي بخواهد دختري غير از دختر خود را كه بزرگ ميكند با او محرم شودميتواند دخترك را به خواهرش بسپارد تا او را شير كامل بدهد، در آن صورت، آن مرددايي رضاعي دخترك ميشود و با او محرم ميگردد و اگر زن برادرش به او شير بدهد، آنمرد عموي دخترك ميشود. و اگر زني بخواهد پسر غير خود را بزرگ كند و با او محرمشود راهش اين است كه آن پسر را به خواهر خود يا زن برادر خود بسپارد تا به او شير ـكامل با شرايطي كه دارد ـ بدهد؛ در اين صورت، آن زن خاله يا عمة رضاعي پسركميشود و با او محرم ميگردد.
37. دو برادري كه زن گرفته اند و در يك خانه زندگي ميكنند، اگر بخواهند زن هر يكبه ديگري محرم شود، راهش اين است كه دو برادر، دو دختر شيرخوار پيدا كنند و هر يكاز آن دو برادر يكي از دو كودك را به عقد خود در آورد، آنگاه هر كدام بچة شيرخوار خودرا به زن برادر خويش بسپارد تا به او شير كامل ـ با شرايط آن ـ بدهد، در اين صورت، زنبرادرش، مادرزنش ميشود و به او محرم ميگردد. البته نبايد فراموش كنيد كه ازدواجآنها با كودك باطل ميشود چون كه عموي كودك شدهاند.
38. نسبتهايي كه به وسيلة رضاع پديد ميآيد و سبب محرم شدن زن و مردي ميشودكه در نتيجه، ازدواج آنها با هم جايز نيست ـ به اين شرط صحيح است كه حصول ايننسبت در مرحلة اول باشد نه در مرحلة دوم كه لازمة مرحله اول است و به منزلة آن مرحلهمحسوب ميشود. پس اگر همسر شما برادر خودش را شير بدهد، فقط آن كودك پسر شماميشود نه آنكه همسرتان هم دختر شما بشود و بگوييد خواهر پسرم به منزلة دخترمميباشد و ازدواج شما با او باطل گردد. نيز اگر همسر شما پسر برادرش را شير بدهد آنكودك پسر شما ميشود و زن شما عمة اوست، ولي نبايد بگوييد كه عمة فرزندم به منزلةخواهرم ميباشد و ازدواج با خواهر حرام است. و باز اگر همسرتان عمو يا عمة شما راشير دهد، مادر رضاعي آنها ميشود، ولي شما نبايد بگوييد مادر عمو و عمهام بر من حراماست، چون آنها به منزلة مادر بزرگ (مادر پدر) من هستند. حقيقت اين است كه آنها بهمنزلة مادر بزرگ شما هستند و در مرحلة دوم و لازمة نسبت اول كه به وسيلة رضاعحاصل شده است. يعني زن شما مادر آنها شده است، نه آنكه مادر بزرگ حقيقي شماباشند.
39. زني كه برادر يا خواهر شما را شير داده و مادر رضاعي آنها شده است، ميتوانيداو را به عقد ازدواج خود درآوريد. و نبايد بگوييد او مادر برادر يا خواهر من است پس بهمنزلة مادر من است و همچنين اگر ابتدا زن شما باشد و آنگاه برادر يا خواهرتان را شيردهد، ازدواج شما باطل نميشود.
40. زني كه كودك دختر شما را شير داده و مادر رضاعي او شده است، به منزلة دخترشماست نه دختر حقيقي شما، تا به شما محرم گردد و ازدواج با او حرام باشد، همچنين اگرهمسر شما او را شير دهد، همسر شما بر شما حرام نميشود (اگر چه در اين صورت دخترشما به داماد شما حرام ميشود چنانچه در مثال مادة 34 ذكر گرديد).
41. اگر زني فرزند خواهر شما را شير بدهد، مادر رضاعي او ميشود و به منزلة خواهرشماست ولي با شما محرم نيست، زيرا اين نسبت در مرحلة دوم حاصل شده و لازمة مرحلة اول، يعني مادر شدن اوست، همچنين اگر همسر شما او را شير بدهد، ازدواج شما بااو باطل نميگردد. همچنين اگر زني عمه يا عموي شما را شير بدهد، مادر عمه و عمويشما و به منزلة جدة پدري (مادر پدر) شماست، ولي با شما محرم نيست، همچنين اگر دايييا خالة شما را شير بدهد، به منزلة جدة مادري (مادر مادر) شماست و با شما محرم نميگردد و اگر همسر شما يكي از اينان را شير بدهد، ازدواج شما با همسرتان باطل نميگردد.
يادآوري - فقهاي عظام ميفرمايند: شيرخوارگي با شرايطش كه موجب محرم شدنو حرمت ازدواج ميگردد بايد شرعاً ثابت شود. پس اگر كسي مثلاً شك كند كه پانزدة مرتبة كامل شير داده و يا كمتر، در اين صورت، بايد بنا را به كمتر بگذارد، يعني بگويد رضاع شرعي حاصل نشده است. و نيز اگر مرضعه مرده است و اكنون كساني شهادتدهند كه آن مرحومه اين كودك را شير داده است، بايد شهادتدهندگان دو مرد عادل ياچهارزن عادله باشند و بايد شهادت آنها با تفصيل باشد، يعني بگويند ما به چشم خود ديديم كه آن مرحومه پانزده مرتبة متوالي اين كودك را از پستان خود شير داد، و خلاصه قاضي بايد تمام تفاصيل را از آنها بپرسد، اگر همگي شرايط را كامل و صحيح گفتند، آنگاه حكم به رضاع را صادر كند.
12. مردي كه با زني ازدواج ميكند
اول: مادر آن زن و مادر بزرگهاي پدري ومادري او با آن مرد محرم ميشوند، هر چند با آن زن عروسي نكرده و فقط صيغة عقدجاري شده باشد.
دوم: اگر آن زن از شوهر قبلياش دختر داشته باشد پس ازعروسي با شوهر دومش (نه صرف خواندن عقد) آن دختر {كه ربيبة مرد ناميده ميشود) هم به آن مرد محرمميشود.
سوم: اگر آن مرد، پدر يا جد و اجدادي داشته باشد - چه جد پدري و چه جدمادري - همة آنها با زن محرم ميشوند و آن زن عروس همة آنهاست؛
چهارم: اگر آن مرد پسري از زن ديگرش داشته باشد، آن پسر هم با زن پدرش محرم ميشود، و همچنين با زن پدر پدرش و زن پدر مادرش و هرچه بالاتر رود، محرم است.
13. محرميت عروس با پدر شوهر هميشگي است؛ يعني اگر عروس طلاق هم بگيرد و باشوهرش نامحرم شود با پدر شوهرش براي هميشه محرم است و حتي اگر بعد از عقد وقبل از عروسي هم طلاِق بگيرند، بازهم براي هميشه با پدر شوهر محرم ميشود وازدواجشان جايز نيست.
14. اگر زن پسر انسان بعد از عروسي طلاق گرفت و شوهر ديگري اختيار كرد و از آنشوهر دختري آورد، آن دختر با انسان نامحرم است ولي با پسر انسان كه شوهر قبلي اوبوده محرم است، زيرا ربيبة اوست و قبلاً گفته شد كه ربيبة انسان به او محرم است.
15. اگر مردي بعد از طلاق دادن همسرش داماد شود و از زن دوم خود پسري بياورد،آن پسر با زن اول محرم و ازدواجشان حرام است و همچنين اگر اين مرد از زن اولش پسري دارد، زن دومش به اين پسر محرم است و نيز پسر اين پسر و نوة اين پسر و هر چهپايين رود نسبت به زن دوم همين حكم را دارد.
16. محرم بودن مادرزن با دامادش دائمي است، يعني اگر داماد، زنش را طلاق دهد،بازهم آن داماد با مادر آن زن محرم است اگر چه با خود آن زن نامحرم ميشود.
17. اگر مردي با زني ازدواج كند كه آن زن از شوهر قبلياش دختري دارد، پس از آنكهبا زن عروسي كرد، با دختر آن زن محرم ميشود و همچنين با دختر آن و نوة او و هرچه پايين رود محرم است، در صورتي كه هيچ يك از اين دخترها با پدر آن مرد محرم نيستند.
18. اولاد شوهر انسان و نوههاي پسري و دختري شوهر، به انسان محرماند وهمچنين اولاد زن انسان و نوههاي پسري و دختري او به انسان محرماند، به شرط آنكه بازن عروسي كرده باشد، چه اين اولاد از شوهر قبل باشد يا از شوهر بعد. پس اگر زن انسانطلاق بگيرد و شوهر جديد اختيار كند و از او دختردار شود، آن دختر به انسان محرماست، و نيز اگر پسر زن انسان دختردار شود، آن دختر به انسان محرم است.
19. زن پدر زن انسان به انسان محرم نيست و حكم مادرزن را ندارد، زيرا انسان دامادآن زن نيست بلكه داماد شوهر آن زن است.
20. از آنچه در مادة 12 ضمن جملة سوم، گفتيم دانسته شد كه عروس خود انسان وعروس پسرانسان و عروس دختر انسان به انسان محرماند، ولي عروس زن انسان، يعنيهمسر پسر زن انسان، به انسان محرم نيست. بنابراين پدر و پدر شوهر انسان به انسانمحرم است و همچنين پدر و مادر شوهر انسان به انسان محرم است، ولي شوهر مادرشوهر انسان به انسان محرم نيست.
21. داماد شوهر انسان، يعني شوهر دختر شوهر انسان، با انسان محرم نيست.
22. زن عمو زن دايي انسان به انسان محرم نيستند، مگر اينكه زن عمو، خالة انسان وزن دايي، عمة انسان باشند، و همچنين اگر زن عمو و زندايي، مادر زن انسان باشند،بازهم محرم ميشوند.
23. خواهرزن انسان به انسان محرم نيست، ولي تا وقتي خواهر اول در قيد ازدواجاوست، نميتواند با خواهر دوم ازدواج كند.
24. اگر انسان بخواهد خواهرزاده يا برادرزادة همسرش را به عقد ازدواج خودش درآورد، بايد از همسرش كه خاله يا عمة او ميشود، اجازه بگيرد و بدون اجازة آنها ازدواج جايز نيست.
25. از خويشان زن انسان، غير از آنچه گفتيم به انسان محرم نيستند. بنابراين، خواهر زن، عمه و خالة زن، زن برادر زن، برادر زاده و خواهر زاده به انسان نيستند.
26. مادر زن پدر انسان به او محرم نيست، يعني مادر زن جديد يا قديم پدر انسان به اومحرم نيست. پس اگر پدر انسان غير از مادر او دو زن ديگر گرفته باشد آن دو زن به انسان محرماند، ولي مادران آنها به انسانمحرم نيستند.
27. هرگاه مردي زنش را بعد ازعروسي طلاق دهد، آن زن به آن مرد نامحرم ميشود،ولي دختر قبلي آن زن به مرد محرم است، همچنين مادر آن زن به مرد محرم است، و نيزپسري كه آن مرد از زن سابق داشته با آن زن محرم است و پدر آن مرد با آن زن نيز همينحكم را دارد.
28. اگر مردي با زني زنا كند، دختران آن زن نمي توانند با آن مرد زنا كارازدواج كنند و اين عملحرام است. همچنين اگر (نعوذبالله) مردي با مردي لواط كند، خواهر و مادر و دختر لواط دهنده بهلواط كننده نامحرماند و ازدواج با آنها حرام است و اگر ندانسته ازدواج كنند، بايد هر زمان كه فهميدند، از يكديگر جدا شوند.
29. دو برادر ميتوانند با دو خواهر ازدواج كنند، و در اين صورت، فرزندان آنها عموزاده و خاله زادة يكديگرند.
30. هرگاه كودك شيرخواري كه هنوز دوسالش تمام نشده است، از پستان زنبيگانهاي (غيرمادرش) كه فرزندي زاييده و شير دارد به مدت يك شبانهروز يا پانزده نوبتمتوالي شير بخورد، زن شيردهنده حكم مادر شيرخوار را دارد و طفل شيرخوار فرزند او به حساب ميآيد.
فرزندان واقعي زن شير دهنده و هربچه اي كه ازپستان آن زن شير خورده باشد خواهر و برادر آن كودكخواهند بود. و همچنين فرزندان اين برادر و خواهر، برادرزاده و خواهرزادة آن كودكهستند، و نيز شوهر زن شيردهنده، پدر كودك است و برادر آن شوهر، عموي كودك وخواهرش عمه او و مادرش جدة او و برادر شيردهنده دايي او و خواهرش خالة او ميشود.و همچنين تمام نسبتهايي را كه در بحث خويشاوندي گفتيم در اينجا محقق ميشود. بنابراين كودكي كه از غير مادر خود شير ميخورد وشرايط فوق محقق ميشود، دو پدر و دو مادر دارد (پدر و مادر نسبي و پدر و مادررضاعي) و وقتي بزرگ بشود و همسر بگيرد و داراي اولاد شود، آن اولاد، نوههاي زنيشير دهنده و شوهر او نيز محسوب ميشوند.
لازم به توضيح است كه:
الف. تنها خود كودكي كه شير خورده به زن شير دهند و شوهر و فرزندانش محرم مي شوند اما خواهران و برادران آن كودك با زن شير دهنده و شوهر و فرزندانش محرم نمي شوند
ب . هرگاه زني دختري را از يك خانواده شير بدهد و پسري را از خانوادة ديگر،آن دو كودك خواهر و برادر يكديگر ميشوند.
ج . اگر زني بچه پسري را با شرايط فوق شير دهد بعد ازهمسرش جدا شود و ازشوهر دومش نيز دختري را شير دهد اين دو كودك با يكديگر محرم نمي شوند چون آنها ازدو شير متفاوت مصرف كرده اند. ولي اگر زن شير دهنده دختر و پسري را كه از دو فاميل هستند، از شيري كه از يك شوهر پيدا كرده است شيربدهد، آن دو كودك خواهر و برادر رضاعي ميشوند، ولي خواهران و برادران ديگر آنهاكه از اين زن شير نخوردهاند، هر يك به ديگري محرم نميشوند، يعني مثلاً اگر فاطمه وحسين را (كه دو كودك از دو خانواده هستند) خانمي شير بدهد، فاطمه به حسين محرمميشود اما به برادر حسين (با فرض اينكه آن خانم به برادر حسين شير نداده) نامحرماست و ميتواند با او ازدواج كند.
31. هرگاه كودك شيرخوار بزرگ شود و ازدواج كند و داراي اولاد بشود، اولاد او همنوههاي زن شير دهنده و نوههاي شوهرش محسوب ميشوند.
32. زني كه بچة انسان را شير داده است ، به منزلة زن انساننيست تا مادرش به انسان محرم باشد، اما اگر همسر انسان مادر رضاعي داشته باشد،يعني خودش در كودكي از زني شيرخورده باشد، اكنون آن زن (مرضعه) به انسان محرماست. و همچنين اگر همسر انسان خودش مادر رضاعي باشد، يعني پيش از آنكه همسرانسان شود همسر مرد ديگري بوده و در خانة آن مرد بچهاي زاييده و شيري پيدا كرده و باشيرش مثلاً دختري را شير داده، اكنون آن دختر رضاعي به انسان محرم است، و نيز اگرپسري از زن انسان شير بخورد و سپس بزرگ شود و داماد بشود، همسر او عروسانسان است و با او محرم است.
33. اگر شما از زني شير بخوريد كه آن زن در زماني كه شيرخوار بوده است از زنديگري شير خورده باشد، در اين صورت، شوهر اين زن پدر رضاعي او ميگردد و اكنونآن پدر رضاعي به شما هم محرم است، زيرا پدر رضاعي مادر رضاعي شما محسوبميشود و حتي اگر اين پدر رضاعي، برادر و خواهري داشته باشد، آندو عمه و عمويرضاعي شما محسوب ميشوند و با شما محرماند. فرض كنيد نرجس خانم شما را دركودكي شير داده و خود نرجس را وقتي كوچك بوده مريم خانم شيرداده است، بنابراينالان شوهر مريم خانم به شما محرم است زيرا پدر رضاعي شماست، و نيز برادر شوهرمريم خانم به شما محرم است چون عمومي رضاعي شماست، و اگر شما (خوانندة كتاب)مرد هستيد با مادر و عمة مريم خانم محرمايد، زيرا آندو مادر و عمة رضاعي شما هستند.همچنين شوهر نرجس خانم اگر در ايام طفوليت از زني شير خورده آن زن، هم مادررضاعي شوهر نرجس خانم است و هم مادر رضاعي شما و به شما محرم است. پس بهطور خلاصه ميتوان گفت پدر رضاعي مادر رضاعي، و پدر رضاعي پدر رضاعي، و مادررضاعي پدر رضاعي و مادر رضاعي مادر رضاعي، پدر و مادر رضاعي شما هم محسوبميشوند و به شما محرماند؛ همچنين خواهران و برادران اينها عمو، عمه، دايي و خالةرضاعي شما محسوب ميشوند و با شما محرم هستند.
34. پدر كودك شيرخوار نميتواند با دختر نسبي يا رضاعي شوهر زن شير دهنده و نيز بادختر نسبي او ازدواج كند، ولي فرزندان اين پدر كه از آن زن شير نخوردهاند، ميتوانند بااولاد آندو ازدواج كنند. مثلاً اگر راضيه خانم پسر شما را شير داده است و ايشان دختريدارد به نام نجمه، شما نميتوانيد با نجمه ازدواج كنيد. و نيز اگر شوهر راضيه خانمدختري دارد و به نام فاطمه، شما نميتوانيد با فاطمه ازدواج كنيد، خواه فاطمه فرزند نسبيپدرش باشد (يعني پدرش او را به وجود آورده باشد) و خواه فرزند رضاعي (يني شيرهمسر آن مرد را خورده باشد). اما پسران شما (غير از پسري كه راضيه خانم به او شيرداده است) ميتوانند با نجمه يا فاطمه ازدواج كنند.
35. كساني كه بوسيله شير خوردن با يكديكر محرم شده اند نمي توانند با يكديگر ازداوج كنند و اگر شير خوردن ،بعد از ازدواج باشد و اين نسبتها پيداشود ازدواج باطل ميگردد. مثلاً اگر مردي دختر شيرخواري را به عقد خود در آورد،سپس آن دخترك را به دخترش بدهد تا به او شير بدهد، ديگر آن كودك زن او نيست بلكهنوة او (دختر دخترش) شده است. و اگر كودك را مادرش شير بدهد، كودك خواهررضاعي او ميشود و عقد باطل خواهد شد، و نيز اگر خواهرش به كودك شير بدهد، آنمرد دايي دخترك ميشود، و اگر زن برادرش به او شير بدهد آن مرد عموي دختركميشود، و بالاخره اگر زن خودش به كودك شير بدهد، هم كودك و هم زنش بر او حرامميشوند؛ زيرا زن شير دهنده مادرزن او ميشود و شيرخوار دختر رضاعي او.
مثال ديگر: هرگاه زني نوة دختري خود را شير بدهد، دخترش به دامادش حرامميشود، به دليل آنچه در مادة 34 بيان شد كه پدر كودك شيرخوار نبايد با دختر زن شير دهنده ازدواج كند. حتي اگر كودك از زن ديگر داماد انسان (غير از دخترش) باشد بازهم اگرانسان كودك را شير بدهد دخترش، به دامادش حرام ميشود. همچنين اگر انسان بچةداماد شوهر خود (بچة داماد ناتنياش) را شير بدهد، ازدواج داماد ناتني با همسرش به همميخورد، زيرا در آن صورت، گويي داماد با نوة شوهر انسان ازدواج كرده است، در حاليكه ما قبلاً گفتيم پدر شيرخوار نميتواند با نوة شوهر مرضعه ازدواج كند.
يادآوري: در تمام اين صورتها اگر شرايط رضاع محقق نشود، يعني شير كامل دادهنشود يا كودك از پستان نمكد بلكه با شيردوش و مانند آن شير بخورد، اشكالي پيشنميآيد و ازدواجها باطل نميشود. براي اطلاع بيشتر به توضيح المسائل مرجع تقليدتانرجوع كنيد.
36. اگر مردي بخواهد دختري غير از دختر خود را كه بزرگ ميكند با او محرم شودميتواند دخترك را به خواهرش بسپارد تا او را شير كامل بدهد، در آن صورت، آن مرددايي رضاعي دخترك ميشود و با او محرم ميگردد و اگر زن برادرش به او شير بدهد، آنمرد عموي دخترك ميشود. و اگر زني بخواهد پسر غير خود را بزرگ كند و با او محرمشود راهش اين است كه آن پسر را به خواهر خود يا زن برادر خود بسپارد تا به او شير ـكامل با شرايطي كه دارد ـ بدهد؛ در اين صورت، آن زن خاله يا عمة رضاعي پسركميشود و با او محرم ميگردد.
37. دو برادري كه زن گرفته اند و در يك خانه زندگي ميكنند، اگر بخواهند زن هر يكبه ديگري محرم شود، راهش اين است كه دو برادر، دو دختر شيرخوار پيدا كنند و هر يكاز آن دو برادر يكي از دو كودك را به عقد خود در آورد، آنگاه هر كدام بچة شيرخوار خودرا به زن برادر خويش بسپارد تا به او شير كامل ـ با شرايط آن ـ بدهد، در اين صورت، زنبرادرش، مادرزنش ميشود و به او محرم ميگردد. البته نبايد فراموش كنيد كه ازدواجآنها با كودك باطل ميشود چون كه عموي كودك شدهاند.
38. نسبتهايي كه به وسيلة رضاع پديد ميآيد و سبب محرم شدن زن و مردي ميشودكه در نتيجه، ازدواج آنها با هم جايز نيست ـ به اين شرط صحيح است كه حصول ايننسبت در مرحلة اول باشد نه در مرحلة دوم كه لازمة مرحله اول است و به منزلة آن مرحلهمحسوب ميشود. پس اگر همسر شما برادر خودش را شير بدهد، فقط آن كودك پسر شماميشود نه آنكه همسرتان هم دختر شما بشود و بگوييد خواهر پسرم به منزلة دخترمميباشد و ازدواج شما با او باطل گردد. نيز اگر همسر شما پسر برادرش را شير بدهد آنكودك پسر شما ميشود و زن شما عمة اوست، ولي نبايد بگوييد كه عمة فرزندم به منزلةخواهرم ميباشد و ازدواج با خواهر حرام است. و باز اگر همسرتان عمو يا عمة شما راشير دهد، مادر رضاعي آنها ميشود، ولي شما نبايد بگوييد مادر عمو و عمهام بر من حراماست، چون آنها به منزلة مادر بزرگ (مادر پدر) من هستند. حقيقت اين است كه آنها بهمنزلة مادر بزرگ شما هستند و در مرحلة دوم و لازمة نسبت اول كه به وسيلة رضاعحاصل شده است. يعني زن شما مادر آنها شده است، نه آنكه مادر بزرگ حقيقي شماباشند.
39. زني كه برادر يا خواهر شما را شير داده و مادر رضاعي آنها شده است، ميتوانيداو را به عقد ازدواج خود درآوريد. و نبايد بگوييد او مادر برادر يا خواهر من است پس بهمنزلة مادر من است و همچنين اگر ابتدا زن شما باشد و آنگاه برادر يا خواهرتان را شيردهد، ازدواج شما باطل نميشود.
40. زني كه كودك دختر شما را شير داده و مادر رضاعي او شده است، به منزلة دخترشماست نه دختر حقيقي شما، تا به شما محرم گردد و ازدواج با او حرام باشد، همچنين اگرهمسر شما او را شير دهد، همسر شما بر شما حرام نميشود (اگر چه در اين صورت دخترشما به داماد شما حرام ميشود چنانچه در مثال مادة 34 ذكر گرديد).
41. اگر زني فرزند خواهر شما را شير بدهد، مادر رضاعي او ميشود و به منزلة خواهرشماست ولي با شما محرم نيست، زيرا اين نسبت در مرحلة دوم حاصل شده و لازمة مرحلة اول، يعني مادر شدن اوست، همچنين اگر همسر شما او را شير بدهد، ازدواج شما بااو باطل نميگردد. همچنين اگر زني عمه يا عموي شما را شير بدهد، مادر عمه و عمويشما و به منزلة جدة پدري (مادر پدر) شماست، ولي با شما محرم نيست، همچنين اگر دايييا خالة شما را شير بدهد، به منزلة جدة مادري (مادر مادر) شماست و با شما محرم نميگردد و اگر همسر شما يكي از اينان را شير بدهد، ازدواج شما با همسرتان باطل نميگردد.
يادآوري - فقهاي عظام ميفرمايند: شيرخوارگي با شرايطش كه موجب محرم شدنو حرمت ازدواج ميگردد بايد شرعاً ثابت شود. پس اگر كسي مثلاً شك كند كه پانزدة مرتبة كامل شير داده و يا كمتر، در اين صورت، بايد بنا را به كمتر بگذارد، يعني بگويد رضاع شرعي حاصل نشده است. و نيز اگر مرضعه مرده است و اكنون كساني شهادتدهند كه آن مرحومه اين كودك را شير داده است، بايد شهادتدهندگان دو مرد عادل ياچهارزن عادله باشند و بايد شهادت آنها با تفصيل باشد، يعني بگويند ما به چشم خود ديديم كه آن مرحومه پانزده مرتبة متوالي اين كودك را از پستان خود شير داد، و خلاصه قاضي بايد تمام تفاصيل را از آنها بپرسد، اگر همگي شرايط را كامل و صحيح گفتند، آنگاه حكم به رضاع را صادر كند.
مطالب فوق با اندكي تلخيص از سايت زير گرفته شده است شما مي توانيد نظرات خود را به آدرس زير بفرستيد
ezdevaaj@hisemail.com
88/08/15
طرح تحقیق
تکمیل فرم طرح تحقیق
دانشجویان گرامی نوشتن پروپوزال را جدي بگيريد چون پروپوزال همانند شالوده و اساس تحقیق شماست هرنوع سستی یا ابهام دراین بخش سبب کاستی و سستی در اصل تحقیق شما خواهد بود..به یاد داشته باشید اندکی صرف وقت و حوصله برای تکمیل یک پروپوزال مناسب، صرفه جویی زیادی دروقت هنگام نوشتن پایان نامه به دنبال خواهد داشت
صفحه 1
عنوان تحقیق: عنوان تحقیق باید با کوتاه ترین و روشنترین عبارات، بیانگر موضوع اصلی پژوهش بوده و در صورت لزوم، قلمرو جمعیتی و مکانی تحقیق در آن منعکس شود. عنوان تحقیق بايد كاملاً مشخص كند كه شما مي خواهيد چه چيز را و در چه شرايطي مطالعه كنيد. بهتراست عنوان تحقیق ً از10 کلمه بیشتر نباشد..
رشته: نام کامل رشته نوشته شود
صفحه 2
1- اطلاعات خواسته شده دراین بخش بوسیله دانشجو تکمیل می گردد
2- اطلاعات خواسته شده بوسیله استاد راهنما تکمیل می گردد
3- این بخش بوسیله استاد مشاور تکمیل می شود
4- اطلاعات مربوط به پایان نامه
تحقیق بنیادی:(مبنایی/ پایه ای) هدف اين نوع تحقيق كشف اصول و نظريات علمي يا گسترش و تولیدعلم است محقق به تبیین ویژگی ها و صفات یک واقعیت می پردازد. احتمالا نظریه جدیدی مطرح را مطرح می کند یا فرضیه هایی مورد آزمایش قرار می دهد تحقیقات بنیادی زمانبر و پرهزينه است و به همین دلیل معمولا بوسیله موسسات دولتی قابل اجرا است.
تحقیقات بنیادی دو دسته اند تجربی و نظری درتحقیقات تجربی بوسیله آزمایش مشاهده مصاحبه و... اطلاعات گردآوری و با استفاده از روشهای آماری تحلیل می شوند. بدیهی است عقل و کاربلدی محقق درموفقیت تحقیق سهم زیادی دارد. در درتحقیقات نظری اطلاعات به روش کتابخانه ای گردآوری می شو ند و مورد تحلیل عقلی قرار می گیرند.
تحقیق کاربردی: مقصود از تحقیق کاربردی آن دسته تحقیقاتی است که محصول آن مورد بهره برداری موسسات یا مراکز اجرایی قرار می گیرند هدف اين نوع تحقيق بهبود روشهاي توليد و بطور کلی كاربرد علوم در مسائل مورد نیاز جامعه می باشد مي باشد. مثلا یافتن علل بزهکاری دریک جامعه که چگونگی برنامه ریزی دست اندرکاران امور اقتصادی و فرهنگی مد نظر قرار می گیرد و یا غیره تحقیق برای تولید یک دارو.هرگاه تحقیق به منظور توسعه تولید یک کالا، بهبود روش ها و ابزار باشد بدان تحقیق توسعه ای می گویند که نوعی تحقیق کاربردی است.
تحقیق عملی نوعی تحقیق کاربردی است که می خواهد مساله خاص و معینی را حل کند
ت: هر پژوهش ممکن است دارای یک یا چند پرسش اصلی و فرعی باشد دراینجا اصلی ترین پرسش که پژوهشگر درپایان پژوهش قصد پاسخ بدان را دارد ذکر می شود
5- بیان مساله
مهمترین بخش طرح تحقیق بیان دقیق و علمی مساله مورد پژوهش است. مطالبی که دراین قسمت باید نوشته شودعبارت اند از:
یک- اثبات اینکه درجامعه علمی نسبت به موضوع مورد تحقیق جهل، ابهام یا ضعف اطلاعات وجود دارد و این ابهام منجر به پیامدهای منفی شده است.(پیامدهای منفی مانند زیانها مالی، روانی، مشکلات فرهنگی و سیاسی، آسیب های فردی ،خانوادگی و ملی)
مقصود از وجود ابهام درموضوع نبود اطلاعات کافی در کمّ و کیف موضوع، علل بوجود آورنده مساله و راه های حلّ مساله می باشد
مقصود از نبود اطلاعات کافی درباره موضوع مورد پژوهش
الف: نبود یا کمبود منابع دراین زمینه (با مراجعه به کتابخانه های معتبر و مرتبط با موضوع، مراجعه به سایت های مرتبط، مراجعه به فهرست پایان نامه ها و .... دراین خصوص اطلاعات به دست آورید)
ب: قدیمی بودن اطلاعات (گاهی اطلاعات موجود قدیمی است دراین صورت بایستی به ضرورت تحقیق جدید اشاره شود)
ج: تناقض دراطلاعات(اگر اطلاعات موجود در خصوص موضوع با یکدیگر تناقض دارند برای رفع تناقض به تحقیقات جدید نیاز است)
تفاوت سؤال با مسأله
اگر دقت کرده باشید دراینجا با بیان مساله روبرو هستیم نه بیان سوال این دو چه تفاوتی با یکدیگر دارند؟پرسشها دو دستة اند
برخي از سر بی اطلاعی و نادانی است. اين گونه پرسشها را «سؤال» (question) ميناميم. اما برخي پرسشها هستند كه بر اثر دانايي و اطلاعات قبلي ما ايجاد ميشوند. به عبارت ديگر، تا وقتي دربارة يك موضوع چيزي نميدانيم و يا اصلا به آن موضوع توجه نداريم، پرسشي هم در رابطه با آن به ذهنمان نميرسد؛ ولي همين كه كلية اطلاعات موجود دربارة آن موضوع را به دست آورديم، تازه در تحليلها و مقايسهها و كشف ارتباطات مربوط به آن موضوع، پرسشهاي جديدي برايمان مطرح ميشود. اگر بتوانيم پاسخ اين پرسشها را با پرسيدن از ديگران و يا مطالعه و استفاده از منابع، به دست آوريم، معلوم ميشود كه اين پرسشها نيز بر اثر جهالت ما و يا نقص در اطلاعاتمان ايجاد شده و در واقع، ما «سؤال» داشتهايم. اما اگر پاسخ پرسشهاي جديد ما، نزد هيچ كس و در هيچ جا وجود نداشته باشد، ما با دغدغه و مشكلي مواجه ميشويم كه خودمان بايد به دنبال حل آن باشيم. اين گونه پرسشها را «مسأله» (problem) ميگوييم.
مثلا وقتی نیوتون پرسید چرا يك سيب وقتي از درخت جدا ميشود، به جاي حركت به سمت پايين، به سمتي ديگر حركت نميكند؟ برای او يك «مسأله» مطرح شد. مسألهاي كه پاسخ آن را كسي نميدانست و او در هيچ كتاب و منبعي نميتوانست راه حل و پاسخ آن را بيابد.
شرط اساسي شكلگيري و آغاز يك تحقيق، مطرح شدن مسأله است. يعني هرگز با داشتن سؤال، نميتوان تحقيقي را آغاز كرد. چرا كه فرآيند پاسخگويي به سؤالها، نوعي آموزش است؛ در حالي كه پژوهش و تحقيق، فرآيند پاسخگويي به مسألههاست.
دو- دراین بخش یک یا دو سوال مهم و اصلی که این پژوهش درصدد پاسخ گویی به آنهاست ذکر شود
سه- داده ها و آمارهایی که در بیان مساله آورده می شود حتما باید مستند به منابع معتبر باشد ولی اگر نتیجه استدلال خود شماست نیازی به ذکر سند نیست اما اگر از اصطلاحات و مفاهیم مبهمی استفاده کرده اید آن را توضیح دهید
چهار- بیان مساله بایستی با دقت و کوتاه نوشته شود( حداقل یک و حداکثر دو صفحه)
6- دراین بخش پژوهشگر به ذکر منابع داخلی و خارجی مرتبط با موضوع تحقیق می پردازد. منابع ذکرشده را بطور خیلی مختصر نقد می کند و کاستی های احتمالی آنها را بیان و ارتباط آنها را با تحقیق مورد نظر یادآور می شود.
به عبارت دیگر پژوهشگر به ذكر پژوهش هايي می پردازد كه قصد دارد يافته هاي آن ها را تكميل كند ، اشتباهات آن ها را رفع نمايد و يا نتايج آن ها را رد كند.
توجه داشته باشیدمعرفی منابع و پیشینه تحقیق به صورت فهرست منابع، کافی نیست، در عین حال بررسی مفصل آنها هم لازم نمی باشد.
7- فرضیه تحقیق پاسخ های احتمالی و البته عالمانه پژوهشگر به پرسش های تحقیق است. نتیجه پایانی تحقیق مشخص خواهد کرد کدام پاسخ ها درست و کدام نادرست بوده است. البته محقق بايد دقت نمايد که او درجریان تحقیق تنها فرضیه ها را آزمایش می کند و قصد او لزوما اثبات فرضیه نیست. برای به دست آوردن فرضیه مناسب بایستی به منابع علمی موجود در زمینه موضوع تحقیق مراجعه کرد. تجربیات علمی پژوهشگر و میزان تفکر منطقی او نیز دربه دست آوردن فرضیه مهم است. فرضیه ها بایستی دارای حدود مشخص ،قابل فهم و اندازه گیری باشند و برمبنای تئوری ها و نظریه های موجود تدوین شود
معمولافرضیه ها به صورت جملات خبری مثبت (نه پرسشی ونه منفی) نوشته می شود.
اگر این فرضیه ها از منابع خاصی اخذ شده ذکر آنها لازم است
8- در بخش اهداف تحقیق پژوهشگر بیان می کند پژوهش او چه چیز را به دانش بشری افزوده می کند و یا پژوهش او چه کاربردهایی دارد همچنین ضرورت چنین تحقیقی را نیز بایستی مورد بحث قرار دهد.اگراهداف یک تحقیق بخوبی نوشته شود پژوهشگر متوجه می شود درمسیر تحقیق به چه نوع اطلاعاتی نیاز دارد و ازچه راه هایی به جستجوی هدف تحقیق بپردازد. بدینگونه از جمع آوری اطلاعات بی ربط جلوگیری می شود. اهداف تحقیق را می توان به اهداف کلی و جزیی تقسیم کرد. اهداف تحقیق بایستی روشن و قابل سنجش باشد
9- دراین بخش نام مراکز و نهادهایی که می توانند ازنتایج این پژوهش بهره مند شوند ذکر می گردد
10- این بخش توسط استاد راهنما تکمیل می شود
11- دراین بخش پژوهشگر بیان می کند چگونه تحقیقات خود را آغاز می کند چگونه مطالب به دست آمده را تحلیل و سرانجام پژوهش را به پایان خواهد برد. همچنین مشخص می کندبا چه ابزاری و روش هایی اطلاعات مورد نیاز خود را فراهم می آورد. مثلا محقق معین می کند اطلاعات خود را از روش تاریخی، توصیفی، تحلیلی یا تجربی و... به دست می آورد. به تناسب محل نیز مشخص می کند این اطلاعات را به روش میدانی یا کتابخانه ای به دست خواهد آورد
12- دراین بخش پژوهنده مشخص خواهد کرد نوشتن پایان نامه احتمالا چه مدت طول خواهد کشید
12- دراین بخش فهرست الفبایی برخی منابع علمی مورد استفاده درانجام پژوهش ذکر می شود.( منابع بایستی اصل و دست اول باشند)
13- دراین بخش پژوهشگر هزینه های مالی انجام تحقیق و ابزار مورد نیاز را مشخص می کند.
15- پس از تکمیل طرح تحقیقاتی این بخش بوسیله استاد راهنما ، مشاور و شورای گروه مربوط تکمیل می گردد امضا می شود
88/05/30
هفت بتي كه پيامبر به جنگ آنها رفت /امام موسی صدر
هفت بتي كه پيامبر به جنگ آنها رفت
امام موسي صدر
45 سال پيش مجله لبنانی النهج مورخ چهاردهم سپتامبر 1960 (23 شهريور 1339) مقاله ای از امام موسي صدر به مناسبت ميلاد رسول اكرم منتشر کرد. از آن جا که این مطلب حاوی نکات بدیع و تازه ای می باشد به فارسی برگردانده شده و تقدیم می شود. این ایام مبارک فرصت مناسبی برای درج آن در سایت می باشد.
ذهن آدمی از سپيده دم آفرينش، همواره در پي شناخت بوده است. از همين رو در طي هزاران سال در خود وپيرامون خود، به كشف ناشناختهها پرداخت و با تلاشي جانكاه در پي حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمي را به تكاپو وا ميداشت و او را به انديشيدن بر ميانگيخت، ترس او بر سرنوشت خويش بود. زيرا كه خود را در جهاني پر سطوت، كه از زمين وآسمان بر او دشمناني بزرگ را چيره ميكرد، ناتوان ميديد، وياراي برابري با آنها را نداشت. امنيت وثبات دو انگيزه ژرف ودو هدف دور دست او، در پس نگاههاي خيره وترسان او در معماي طبيعت، بودند. براي تحقق امنيت وآسايش تنها دو راه پيش رو داشت:
1- چيرگي بر طبيعت
2- سازش با طبيعت از هر راه ممكني.
چون در آن دوران از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اكراه، به كوشش براي تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به بندگی اوهامی گوناگون پرداخت که خود آنها را خلق کرده بود. این امر در قرآن کریم و همچنین در تاريخ اديان وعقايد به وضوح دیده میشود .
جهل كه در آن هنگام دليل موجهي بود، در روزگاران دير پاي دوره بت پرستي، مايه دوري انسان از جايگاه والايش بود. مقصود ما از بت پرستي، مفهومي اعم از نظام شرك آلود است. آنچه ميان ساخته دست آدمي وموجودات معبود او، همچون اجرام آسماني، درختان وحيوانات، مشترك است، همان وهم بر ساخته در اين نمادهاست، كه آدميان به شيوه فريبكارانه وبراي مجاب كردن عقل، در برابر آن اوهام فروتني ورزيدند. چنانكه ما كودكان را با سرگرمي ساكت ميكنيم، آدمي نيز عقل خويش را اينگونه خاموش ساخت.
در آن مرحله طولاني ودشوار، آدمي بنا به غريزه ترس در برابر كائنات وطبيعت همچون خورشيد وماه سر تسلیم فرود آورد و به اميد كسب روزي، در برابر حيوانات ودرختان كمر خم كرد. پس از آن در برابر ساخته هايي كه خيالش آنان را جسميت بخشيده بود ونمادي از خدايانش بودند، تعظيم كرد. او اين خدايان را در معبدهايي نزديك خويش ساخت، تا هر گاه از چيزي ميترسيد يا چيزي ميخواست، به آنها پناه برد.
اين بتها انسان را از علم آموزي ودريافت حقايق باز داشتند. چرا كه به نظر او قدسيت اين بتها مانع انديشيدن در ماهيت وكنه آنها ميشد. آدمي به جاي تحليل وعلت يابي رخدادها، به این بسنده ميكرد كه حوادث بنابر ارادههاي عُلوي جريان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است به ناچار جایگاه او كمتر از آن است كه راز آنها را دريابد.
بنابراين در خود اين جرأت را نمي ديد كه از زير سلطه طبقه اي از مردم، كه اعتقاد داشت قداست خدايان را دارند، به در آيد، او اعتقاد داشت كه سرنوشت جهان، ثابت ودگرگون ناپذيرند. نظامهاي مقدس است كه مشكلات را آفريده وبا مقدراتش بازي ميكند، وچون چيزي نداشت كه با او برابري كند، از روي درماندگي وبه سبب رنجي كه از او ميبرد، نزديكش شد. اين نظام شرك آلود در خدمت بت هايي از بشريت بود، مانند طبقات بزرگان واشراف و شاهان وثروتمندان. افزون بر اين انسان هر خرافه اي را باور داشت. اين خرافهها را بر فلسفه سستي كه با ظواهر طبيعت پيوند داشت، بنا ميكرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم ميپنداشت ودست از حركت وكار ميكشيد؛ ميترسيد به شري از سوي خدا وند دچار شود، زيرا كه در آن زمان مزاج خداوند نعوذبالله مضطرب ودر معرض بحرانهاي عصبي بود.
نيز بت هايي از عادت وسنت را ميپرستيد. اين سنت وعادت سنگين ترين غل وزنجير بر دست و پای آدمي وپر اثرترين عامل در جمود و واپس ماندگي او بودند. ذات او مظهر بزرگترين بتها بود، وچه بسا همچنان نيز باشد. آن ذات را ميپرستيد وهيچ چيز را نمي ديد، مگر از ديده آن. حق آن بود كه «ذات» حق ميدانست، هر چند باطل باشد. وباطل همان بود كه ذات ميگفت اگر چه بر حق باشد.
انسان در فراز وفرودهاي تاريخ چنين بود وبدين گونه اجتماعش شكل گرفت. يكي از فضايل انسان- در آن دوران نيز انسان فضايلي داشت- اين بود كه به تجاربش آگاه بود واز نتايج آنها سود ميبرد. ورفته رفته بنا بر قوانين مسلم پيشرفت كرد، قوانين كه ما آنها را الهي ميدانيم وديگران آن را مادي ميخوانند. وقتي فلسفه به صورت قوام يافته وپخته ظهور يافت، فلاسفه نداي آزادي انسان را از زنجيرهايش سر دادند، ومردم را به شكستن بتهاي گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان وسوداگران عقيده انگ الحاد وكفر بر آنان زدند، ودعوتشان را با منزوي كردنشان از مردم نا كار آمد كردند. وآنچه به منزوي شدن فلاسفه كمك كرد اين بود كه آنان عقل را مخاطب ميساختند نه دل را، همچنان که حتی امروز كمتر كسي از مردم تحت تأثير اين زبان قرار ميگيرد وبه آن پاسخ ميگويد.
از اين رو ديگر براي پيشرفت اجتماعي وبه كمال رساندن آن، چاره اي جز دخالت خداي سبحان نبود.
كار رسولان در اثر بخشي، به كلي، با فلاسفه متفاوت است.چرا كه پيامبران عقل آدمي را در چارچوب وجدانشان مخاطب ميساختند. ودين چنانكه متخصصين، آن را با الهام از پيامبر، اين گونه تعريف كرده اند:«فطرتي است كه انسان را به خالقش پيوند ميدهد» . و دعوت الهي از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالتِ بر حقشان بود. ارتباط غريزي ميان آدمي وخدايش، رسالت انبيا را آسان ميساخت. اما در رسالت فلاسفه سودي نداشت.
در حاليكه فيلسوفان خود را تنها وآسيب پذير ميديدند، پيامبران در ژرفاي احساسات مقدس و اصيل آدميان جاي داشتند. هرگاه مردم براي حفظ سنت يا امري موروثي با آنان به جفا رفتار ميكردند، دعوت از دريچهايمان به خدا، به درون آنها راه مييافت.
رسالت همه انبيا يكي است، واختلافشان، تنها به ادوار زندگي بسته است؛ ادوار زندگي با توجه به «تكامل وتكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستي به هر شكلي كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتي نمي كند. زيرا كه آنان رهبراني رهايي بخشند؛ به دقيقترين معاني اي كه ما امروز از اين دو واژه "رهبر و رهايي بخش" در مييابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمد(ص) بزرگترين پيامبر است وانقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعي اين انقلاب است ونتايج اين انقلاب وتاريخ، اين را ثابت كرده است.
در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پاره اي كارهاي قهرمانانه اش براي آزاد ساختن بشر از بندها وبتها به سوي جهان بهتر، بر شمريم.
يكم: پيامبر در جهاني كه فرقهها و گرايشهاي متفاوتي در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنيان نهاد. براي دنيا خداياني بي خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلابهاي تفرقه، رسوايي و ناداني بودند.پيامبر اسلام در دعوت رهايي بخش خود با سختي هايي رو به رو شد كه خود ـ در حالي كه او فداكار و شكيبا بود ـ چنين ميگويد: «هيچ پيامبري آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد»1.
او با رد شرك و زشت شمردن بت پرستي، دعوتش را براي ژرفا بخشيدن به اين اصلِ جامعِ رسالتش (يعني توحيد)، آغازيد. تا اينكه در «يوم الفتح» پيروزي درخشانش را به اوج رساند. وعلي جوانمرد اسلام را بر شانههايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزي او را برتري بخشيد. در آن روز علي(ع) دستان خود را زير بزرگترين بت، هبلِ يك چشمِ وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بتهاي كوچك را نيز بركند تا با نابودي آنها نظام شرك را از ميان برد.
پيامبر در نبرد با شرك به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد. بلكه در سنگرگاههاي آن يعني جانها و دلها به مبارزه با آن پرداخت. وجانها ودلها را از نگرانيها و وسوسهها پاك كرد. پيامبر ميفرمايد: «شرك پنهانتر است از جنبش مورچهاي سياه، بر تخته سنگي، در شبي تيره» . چه انگيزهاي نيرومندتر از حس خطر از پيروي شرك و مقابله با اثرش در راههاي تاريك و لانههاي پنهانش است؟ و چه نيرويي بهتر از اين احساس، با خطر كمين گرفته در درون سينهها و آرام جانها مقابله ميكند؟
سال نهم هجري پيامبر، هيئتي متشكل از علي(ع) و ابي بكر را با آياتي از سوره برائت روانه يمن كرد. حضرت علي از جانب پيامبر نبردي بر ضد الحاد را در دربار اعلام كرد. نبردي كه در آن سستي و نرمش راه نداشت . خورشيد و ماه را از عرش الهي تا بندگاني براي خدا پايين آوردند. او گفت خورشيد و ماه و ديگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند.و هرگاه خداوند براي آنها خير و نفعي بخواهد،خير و نفعي بيشتر به انسان ميرسد.
پيامبر در دعوت خود، در برابر فريبها و تهديدها، نه سستي ورزيد و نه نرمش به خرج داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: «به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، تا از رسالتم دست بردارم، چنين نميكنم مگر مرگم فرا رسد».
آنچه طبري و ابن حجر به نام افسانه «غرانيق» نقل كردهاند، بسيار شگفت انگيز است. براي بيپايگي اين روايت كافي است آن را با رسالت و سيره پيامبر بسنجيم. آنها نقل كردهاند: در سال پنجم هجري ستمها بر مسلمين گران آمد. سرانجام پيامبر به گروهي دستور داد به حبشه هجرت كنند. پيامبر آرزو داشت كه آيهاي بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بتهاي آنها خوش رفتاري كند. پس سوره نجم نازل شد. پيامبر آن را براي مردم خواند. وقتي به اين دو آيه رسيد: «افرأيتم اللات والعزي، و مناه الثالثه الاخري» (آنها غرانيق بلندمرتبه هستند واز آنها اميد شفاعت ميرود) به او الهام، و بر زبانش جاري شد: «تلك الغرانيق العلي،و منهن الشفاعه ترتجي». مشركين شادمان شدند، چه مشاهده كردند پيامبر به خدايانشان احترام ميگذارد، و در كارها آنها را شريك خداوند ميداند. آنها روايت كردهاند پس از وحي و شب هنگام كه پيامبر تنها ماند، پشيمان شد، افسوس خورد و ناپسند شمرد آنچه بر زبانش جاري شده بود.و مساله را دوباره به حال نخستينش برگرداند.
اما پاسخي كوتاه به اين افسانه:
1ـ در سند اين روايت كسي هم چون محمد بن كعب هست، كه در هنگام نزول سوره نجم متولد نشده بود. او دو سال پيش از وفات پيامبر به دنيا آمد. همچنين در ميان راويان كسي وجود دارد كه به حبشه مهاجرت كرده بود. محمد بن قيس از آن جمله است . حتي يك راوي هم نديديم كه در زمان اين رويداد حاضر بوده باشد.
2ـ بخاري و درامي و ديگر محدثين و سيره نويسان، سجدههاي پيامبر در سوره نجم را گفتهاند، امّا به افسانه غرانيق اشارهاي نكردهاند.
3ـ قاضي عياض تصريح كرده است كه داستان غرانيق ساخته زنادقه است، و فقها و گروهي از محدثين نظر او را پذيرفتهاند.
4ـ حتي با چشم پوشي از آنچه گفته شد، قرآن خود بطلان داستان را ثابت ميكند. آيات سوره نجم آشكارا لات و غزي و منات را به ريشخند ميگيرد! در آيات آمده است: «ان هي الا اسماء سميتموها أنتم و اباءكم ما انزل الله بها من سلطان ان يتبعون إلا الظن و ما تهوي الانفس و لقد جاء هم من ربهم الهدي» [اينها چيزي نيستند جز نامهايي كه خود وپدرانتان به آنها داده ايد. وخداوند هيچ دليلي بر آنها نفرستاده است. تنها از پي گمان وهواي نفس خويش ميروند وحال آنكه از جانب خدا راهنماييشان كرده اند] اين آيه چگونه با اين افسانه جمع شدني است. در آغاز سوره خداوند ميفرمايد: «والنجم اذا هوي• ما ضل صاحبكم و ما غوي • و ما ينطق عن الهوي• ان هو الا وحي يوحي• علمه شديد القوي» [قلسم به آن ستاره چون پنهان شد، كه يار شما نه گمراه شد ونه به راه كج رفته است وسخن از روي هوي نمي گويد. نيست اين سخن جز آنچه بدو وحي ميشود. او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است.]
دوم: مردم را از يك الوهيت خيالي رهاند. براي نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بتها راهي به دیار علم باز كرد. ديگر درياها، كوهها و ستارگان حريمهايي بودند كه فكر فقط با زنجيرهاي سنگيني از قداست ميتوانست به آنها نزديك شود پيامبر مسلمين را به فراگيري علم خواند، تا آن را براي خير آدمي به كار گيرند. آنها را به باز نمودن قفلهاي طبيعت، به ياري تأمل و تجربه فرا خواند.دستور داد تا علم بياموزند «حتي اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايداري پيشه سازند و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادي و خرافه سازي بست، و اجازه نداد تا ساده انديشان عقايد مبهم را در پوششي از تقدس و ترس بپذيرند.چنانكه در اروپا وضع چنان بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان وآزاديخواهان چشاندند. حكايت گاليله و كو پرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهنها پاك نشده است.
سوم: پيامبر براي برپايي يك جهان واحد و اجتماعي برتر، همه قيدها را در يك فراگيري بيسابقه و بي همتا در هم شكست.
نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيمِ رفتار و سلوك آدمي است. اگر انسان نظام برتري بخواهد، چنين چيزي به دست خواهد آمد. گفت: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» [در حقيقت، خدا حال قومي را تغيير نمي دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.] همچنين گفت: «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون» [به سبب آنچه دستهاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است، تا [سزاي] بعضي از آنچه را كه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.]
ثانياً: تصريح كرد هر جا كه بوي ظلم استشمام ميشود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد. و نیز انسان را به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند. وفرمود:[به ستمكاران ميل نكيند، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا، هيچ دوستي نيست وكسي ياريتان نكند.]
ثالثاً: برابري در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان فرقي نيست مگر در علم و عمل و تقوا. سلسله مراتب آدميان نژاد وثروت، جايگاه واعتباري ندارد. پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزي توانا نيستند». «قل اللهم ملك الملك تؤتي الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء» [بگو:«بار خدايا، تويي كه فرمانروايي؛ هر آن كس را كه خواهي، فرمانروايي بخشي؛ و از هركه خواهي، فرمانروايي را بازستاني؛ و هركه را خواهي عزت بخشي؛ و هر كه را خواهي، خوار گرداني.»]
معري (رحمه الله عليه )ميگويد:
كرّهني إلي الرؤسا، كوني و اياهم لخالقنا عبيدا
نيكوست اشارهاي كنيم به تأكيد بر ثروتمندان براي نابودي بت ثروت. چرا كه شيفتگان بندگي ثروت آرزو داشتند كه وحي بر قارون عرب، وليد بن مغيره، يا دوستش، عمره بن مسعود ثقفي، نازل شود.قرآن ميگويد: «و قالوا لولا نزل هذا القرءان علي رجل من القريتين عظيم• اهم يقسمون رحمه ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم» [و گفتند:چرا اين قرآن بر مردي بزرگ از[آن] دو شهر فرود نيامده است؟• آيا آنند كه رحمت پروردگارت را تقسيم ميكنند؟ ما[وسايل]معاش آنان را در زندگي دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم]
چهارم: پيامبر مصرانه با خدايان شرك چه از سنگ و چه از نوع بشر تحدي ميكند، هستي و بي پايگي آنان را مينماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آنها، پيروز ميشود. «يا ايها الناس ضرب لكم مثل فاستمعوا له وان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب » [اي مردم، مثلي زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كساني را كه جز خدا ميخوانيد هرگز[حتي]مگسي نمي آفرينند،هر چند براي آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزي از آنان بربايد نمي توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]
چه بسا قصه يك عرب باديه نشين پر معناترين چيزي باشد كه از پيامبر براي زدودن ترس مردمان و در هم شكستن هيبت غير حق از اذهانشان روايت شده است. يك باديه نشين متحيرانه واز روي ترس به عظمت پيامبر اقرار كرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان.پيامبر مهربانانه به او گفت:«همانا من فرزند زني از قريشم كه خرده گوشت ميخورد»
پنجم: شدت موضع پيامبر در برابر تطير و تفأل و تنجيم كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود. در برخي جنگ ها، پيامبر به دليل «طالع نحس»،از رفتن به نبرد نهي ميشد،اما پيامبر روانه جنگ ميشد، وطالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون ميكرد، و ميگفت:«نه نحسي اي هست و نه دشمني اي».مي گفت:«با روزها دشمني نورزيد و الا با شما دشمني ميورزند» .همچنين ميگفت:«هركس به سنگي ايمان بياورد، خداوند با او محشورش ميكند».
ششم: پيامبر در برابر عادات و تقليد از گذشتگان (سنت) همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفي كرد، پس نبايد سنتها به بت وخدايي بر ساخته تبديل شوند و به آنها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريعِ اسلاميِ آساني در حادثه زيد، فرزند خوانده اش و زينب دختر جحش، دختر عمهاش، يكي از مخاطره آميزترین و نیز دشوارترين اين رسمها را نفي كرد. نيكوست كه در اين باره به تفسير امام شيخ محمد عبده و ديگران رجوع كنيم تا مفصلاً از حكمت تشريع در اين حادثه بر ضد بتِ عادت، آگاهي يابيم.
هفتم: و بالاخره تنها بتِ بزرگتر كه همان بت «خودخواهي» است، باقي ماند. معروف است كه رهايي از آن را جهاد اكبر خواند. در قرآن شريف آمده است: «أفرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلاتذكرون » [پس آيا ديدي كسي را كه هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا اورا دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او ودلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟آيا پس از خدا چه كسي او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمي گيريد؟]
پاورقي
- بحارالانوار، جلد39، صفحه55
- بحار الانوار، جلد18، صفحه 158
- الرعد،11.
- روم، آيه 41.
- آل عمران، آيه 26.
- نجم، آيه 23.
- ترجمه همه آيات از استاد فولادوند آورده شده اند.
- نجم، 1-5
- وجودم من را نسبت به رؤسا متنفر ساخت، آنها خود بندگان آفريننده مان هستند.
- الزخرف، 32،31
- الحج، 73.
- نقال به بدي زدن
- بايد دانست تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت وفقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.
- بحار الانوار، جلد 24، صفحه 238
- زيد بن حارثه بنده خديجه(س) بود. حضرت خديجه او را به پيامبر داد هم او را آزاد كرد. اما زيد نزد پيامبر ماند وبر خلاف خواست پدرش به قبيله اش باز نگشت. پس از مدتي پيامبر زيد را به ازدواج دختر عمه اش كه هم از ثروت برخوردار بود وهم از منزلت والا، در آورد. اين ازدواج به طلاق انجاميد. سپس پيامبر خود با زينب دخت رعمه اش ازدواج كرد. اين عمل پيامبر براي دو چيز صورت گرفت. نخست اينككه مي خواست نشان دهد كه فرزند خوانده حكم فرزند را ندارد (درست بر خلاف تفكر جاهلي) دوم اينكه هويت فرزند خوانده بايد مورد توجه قرار گيرد.
- الجاثيه، 23
88/05/02
نگاهی کوتاه به کتاب های مقدس برخی ادیان
نگاهی کوتاه به کتاب های مقدس برخی ادیان
همه ادیان- چه ادین الهی چه غیر الهی- برای خود کتاب های مقدسی دارند که پیروان هر آئین به مطالب آن اعتماد دارند و مومنان احکام و دستورات آن را محترم می شمارند و زندگی دینی خود را برآن بنا می کنند. دراین نوشته نگاهی اجمالی به چگونگی جمع آوری این کتاب ها خواهیم داشت.
كتاب هاي مقدس هندو
دراواسط هزاره دوم قبل ازميلاد گروهي موسوم به آريايي ها از طرف كوه هاي هندوكش وارد هندوستان شدند پس از مدتي درگيري بر بوميان آنجا كه به آنها دراويدي گفته مي شد پيروز شدند ودر آنجا مستقر گرديدند. براساس اطلاعات به دست آمده اينان به امور غيبي معتقد بودند و درميان آنان كساني وجود داشتند كه مدعي بودند با غيب درتماس اند و مي توانند براي ديگران از آنجا خير و بركت بياورند و دراين خصوص ميان مردم حكايات افسانه ها و سرودهايي ساخته شد كه از جمع آوري آنها كتب مقدس هندو يعني ودا(=علم)ها متولد گرديد. وداها كه به چهار كتاب تقسيم مي شود شامل قطعات حمد و ستايش خدايان و پرستش مظاهر طبيعت و ارواح مردگان و دعاهايي براي دفع ارواح موذي و چگونگي غلبه بر ترس و درد و غضب است. وداها ازگذشته اي نامعلوم بصورت شفاهاي و سينه به سينه به نسل هاي بعدي منتفل مي شد تا اينكه درقرن هشتم قبل از ميلاد مكتوب گرديد.
با افزايش تعقل و تلاش هاي علمي برهمنان (روحانيون آيين هندو) آنان به وجود موجودي كه آفريننده كل هستي است پي بردند كسي كه ازپرتو او همه چيز هست شده است. باگذشت زمان برهمنان قدرت معنوي زيادي به دست آوردند. آنان براي مردم مراسم ديني انجام مي دادند و مردم معتقد بودند دعاها و اورادي كه آنها مي خوانند درزندگي شان بسيار موثر است. ازحدود قرن هفتم قبل ازميلاد تعدادي از اوراد و اذكار و چگونگي انجام مناسك ديني همراه با برخي مباحث فلسفي درمجموعه اي گردآوري شد و به برهمنه ها شهرت يافت.
باعميقتر شدن انديشه هاي فلسفي تلاش فكري براي فهم بيشتر خالق همه هستي شدت گرفت و طي تقريبا 400سال انديشمندان مختلف مقالاتي دراين خصوص نوشتند كه درمجموعه اي به نام اوپه نيشه ها (= حضور درمجلس معلم) گرد آوري شد. دراين كتاب گاهي انديشه هاي بلند توحيدي نيز ديده مي شود. ازآن جمله آمده است
درواقع درآغاز عالم برهما بود نامحدودي كه درهيچ يك از جهات چهارگانه حد و پاياني ندارد .... زاينده زاييده نشدهو قابل ادرك به قوه عقل نيست .... هنگام زوال و فناي عالم او تنها باقي و برقرار مي ماند او عالم دري فضاي لايتناهي بيدار كرد.... آنكه درزمين جاي دارد درآبها درآتش درجو درآسمان درنور آنكه همه جا سريان دارد و با اين همه غير ازهمه چيز است. او روان توست.
کتب مقدس بوداییان
ظهور آیین بودایی در قرن 6 ق.م در هندوستان بود. اولین پیشوای این دین گواتما بودا (Gautama the (Buddha بود. اززندگانی بودا معلوم نمی شود خود او می خواست یک دین را تشکیل بدهد یا نه، ولی پیروانش به نام او آیین بودایی را تأ سیس کردند.
شاگردان و راهبانی که نزد او آمد و شد داشتند برخی از سخنان او را سینه به سینه به دیگران منتقل کردند. بعد از حدود 200 سال، این سخنان به زبان پالی به صورت مکتوب درآمد (حدود نیمه ی قرن سوم ق م ). این متون بالاخره برروی برگ های پهن درخت های نخل نوشته شد و آن ها را به تناسب موضوع در سه سبد ( سبد=پیتاکا Pitaka) قرار دادند و بدینگونه کتاب مقدس آیین بود تشکیل گرفت و به سه سبد (تری پیتکا) معروف شد. سبد اول سبد نظم (وینا یا پیتکا) نام دارد که راهبان و روحانیون بودایی باید به دستورات آن عمل کنند و شامل 227 قاعده عمدتاً اخلاقی است مانند دزدی نکردن، قتل نکردن، و در آخر با دستوراتی مانند چگونگی تهیه ی لباس ویژه روحانیون پایان می پذیرد.
سبد دوم سبد خطابات ( سوتا پیتکا) است. در این سبد تعالیم دینی و اخلاقی آین بودا است که هم مورد استفاده روحانیون و هم مورد استفاده مردم عادی است. در این سبد سخنان و گفتگو های بودا با شاگردانش جمع آوری شده است.این سخنان از سخنان طولانی به سخنان کوتاهتر فصل بندی شده است. قسمت هایی نیز اشعار مردان و زنان بودایی است که احساسات خود را درباره ی بودایی بودن خودشان ذکر کرده اند.
سبد سوم سبد تعالیم مخصوص ( آبهیداما پیتکا) است. در این سبد برخی از رفتارها و اخلاقیات روانشناسانه مطرح شده است و به تجزیه و تحلیل دو سبد قبلی می پردازد که در واقع شرح دیگران بر تعالیم بودایی است.
در همه ی این سه سبد سخنان بودا به نقل از شاگردان اوست و نمی توان گفت عین سخن خود بوداست و هر کدام از شاگردان نقل کننده به تناسب معلومات خود برآن توضیحاتی افزوده اند تا آن را روشن تر کنند. آیین بودا شامل چندین شاخه مختلف است و هرکدام کتاب هایی مقدس خاص خود را نیز دارند.
کتب مقدس آیین کنفسیوسی
به نام کنفسیوس حکیم چینی آیینی به همین نام تشکیل شد که برخی از مردم چین پیرو این آیین هستند. اساس آیین کنفسیوسی برهماهنگی انسان با طبیعیت و احترام به بزرگان جامعه و ارواح نیاکان است. مهمترین متون مقدس این آیین عبارتنداز:
1. آی چینگ(Iching) به معنی تغیرات که راجع به پیشگویی و آینده نگری است. افرادی که مدعی بودند با غیب درارتباط اند میله ای فلزی که استخوان کتف یا ساق حیوانی را به آن متصل کرده بودند وارد آتش می کردند حرارتی که از طریق فلز به استخوان می رسد در آن شکاف هایی ایجاد می کرداین افراد ادعا داشتند با نگاه کردن به این شکاف ها می توانند آینده جنگ، تجارت یا ازدواج افراد را پیشگویی کنند.
کتاب آی چینگ مجموعه ای از همین پیشگویی هاست و نزد پیروان آیین کنفسیوسی مقدس تلقی می شود.. در این کتاب 64 شش ضلعی شماره دار وجود دارد که مراجعه کنندگان با انداختن شیر و خط یکی از شماره هارا برای خود برمی گزینند و بر اساس آن به شیوه ای خاص کاری را ترک یا انجام می دهند.
2. شی چینگ(Shi ching) یا کتاب آواز که موضوع آن اشعار درباره ی زندگی عادی، جنگ و عشق و عاشقی است که قسمت هایی از آن را در مراسم مذهبی می خوانند.
3. لی چی (Lichi) درباره فلسفه و علت برگزاری مراسم دینی باستانی است.
شو چینگ و چئون چئی یو (Shu ching- chunchiu) کتاب هایی است که تاریخ حوادث مهم دوران باستان چین را (از سال722تا481 ق م) نگاشته است. درسنت کنفسیوسی کتاب های مقدس دیگری نیز وجود دارد که مقدس ترین آنها اولین کتاب یعنی آی چینگ است.
كتاب مقدس زرتشتيان
زرتشت يا زراتشتر(صاحب شتر زرد) دهقان زاده آريايي بود كه آيين خود را درايران آشكار كرد. زمان تولد او با حدس و گمان فراوان حدود 660 ق م دانسته اند. محل تولد او نيز درغرب يا شرق ايران( آذربايجان يا بلخ) حدس زده مي شود. زرتشت چند سال به خلوت گزید و سپس در سن سی سالکی به دعوت مردم پرداخت.اساس دین او پرستش خدای یگانه – اهورامزدا- بود. تعالیم و سرودهای او درمجموعه ای به نام اوستا گرد آوردی شده است. اینکه اولین بار اوستا کی و به چه زبانی بوده نوشته شده بود اطلاعات دقیقی دردست نیست. برخی حدس می زنند این مجموعه در زمان هخامنشیان به خط آرامی نوشته شده باشد.
درسنت زرتشتیان آمده است که اوستا برروی ده هزار پوست گاو دباغی شده نوشته شده بود و در دژنپشت(= دژنگهداری نوشته ها یا مرکزاسناد ) نگه داری می شد. این مجموعه درحمله اسکندرسوخت و ازمیان رفت. درزمان بلاش اول ازپادشاهان اشکانی (51ت 78 میلادی) نوشته های پراکنده و آنچه درذهن مردم بود را جمع آوری کرده بار دیگر اوستا شکل گرفت و دردوران بعدی نیز تکمیل تر شد و سرانجام درزمان ساسانیان به خط دین دبیره نوشته شد. بخش قابل توجهی از اوستای دوره ساسانیان نیز ازمیان رفته است . اوستای ساسانی حدود 345700 واژه داشته که تنها 83000 واژه آن باقی مانده است. اوستای کنونی شامل پنج بخش است که عبارت اند از گاهان، یسنه ، یشت ها ، ویسپرد، خرده اوستا، وندیداد. اوستا شناسان تنها گاهان را متعلق به خود زرتشت می دانند
کتابهای مقدس یهود
کتاب مقدس یهود تورات نام دارد. دین پژوهان تایید کرده اند تورات به دست پیامبر این دین یعنی حضرت موسی تهیه نشده است بلکه این کتاب در طول چند قرن و به حسب نیازهای نسل های مختلف قوم یهود شکل گرفته است. گفته اندمهمترین بخش تورات ده فرمان است که در کوه طور بر حضرت موسی نازل شده است این ده فرمان درنسخه های مختلف یکسان نیست اما معروف ترین آنها که درتورات کنونی آمده عبارتنداز:
- تو را خدایان دیگری غیر از من نباشد.
- هیچ گونه بتی به شکل حیوان یا پرنده یا ماهی برای خود درست نکن
- از نام من که خداوند خدای توهستم سوء استفاده مکن (بی احترامی یا قسم دروغ به نام خدا مجازات دارد
- روز سبت(شنبه) را به یاد داشته باش و مقدس بدار
- پدر و مادرت را احترام کن.
- قتل مکن.
- زنا مکن.
- دزدی مکن.
- دروغ مگو
- چشم طمع به مال و ناموس دیگران نداشته باش.
کتاب مقدس یهودیان که به عهد عتیق نیز شهرت دارد شامل 39 بخش است . پنج بخش اول یعنی کتاب پیدایش، خروج ، لاویان ، اعداد و تثنیه ازبقیه مهمترتلقی می شود و بقیه کتاب ها عمدتا به نام پیامبران بنی اسرائیل است مانند کتاب یوشع، ایوب ، مزامیر داود، دانیال و ...
کتاب مقدس دیگر یهود تلمود است.برخی از عالمان یهود دردوران مختلف به تفسیر و توضیح مشکلات تورات پرداختند و برخی از اخبار شفاهی ، فتوای عالمان درباره مسائل دینی یقوم یهود، اعیاد، دعاهای مختلف وازاین قبیل را جمع آوری کردند که نگارش آن حدود سال 220 پایان یافت این مجموعه را میشنا نام نهادند. عالمان یهود برهمین اساس مجموعه دیگری از تعلیم اخلاقی حکایات و سخنان عالمان بزرگ یهود را درکتاب دیگری به نام گامارا گرد آوردند ازترکیب دو کتاب یعنی میشنا و گامارا دراواخر قرن پنجم میلادی کتاب تلمود شکل گرفت. . برخی از یهودیان که کارائیت ها خوانده می شوند تفسیرهای تلمود را قبول ندارند تعداد اینان در جریان جنگ جهانی دوم کاهش یافت و اکنون تعدادی از آن ها در میان یهودیان اسرائیل زندگی می کنند.
متن دیگر یهود کباله یا قباله است. برخی از عالمان یهودیان معتقد بودند اعداد و حروف معانی عرفانی دارند که باید آنهارا کشف کرد. وبرهمین اساس به کشف مفهوم عددها درتورات برآمدند وکوشیدند با جمع و تفریق اعداد و با استفاده از حروف ابجد به مفاهیم پنهان درآن دست یابند. اینگونه مطالب همراه با برخی از مباحث فلسفی مانند چگونگی رابطه خداوند با عالم خاکی کتاب قباله را تشکیل داده است. این کتاب در قرون وسطی نگاشته یافته است.
کتاب مقدس مسیحیان
عیسی مسیح به منظور دمیدن روح معنویت و اخلاق به یهودیان، دعوت خود را در بیت المقدس آشکار کرد. اندکی بعد با تلاش عالمان یهودی حاکم رومی عیسی را دستگیر و بردار کشید و کشت.( براساس اعتقاد مسلمانان عیسی بردارنرفت و گشته نشد ) پس از او شاگردانش حکایت سفرها و گفته های او را به نگارش درآوردند و چندین کتاب شکل گرفت درقرون بعد به منظور جلوگیری از سردرگمی مسیحیان چهار کتاب را به عنوان کتاب مقدس به رسمیت شناختند. کتاب مقدس مسیحیان که انجیل (خبر خوش یا بشارت ) یا عهد جدید نام دارد شامل چهار انجیل به نام های انجیل متی،مرقس،لوقا،یوحنا و 23 نامه از بزرگان مسیحی است. این مجموعه 27 قسمتی کتاب مقدس مسیحیان امروز را تشکیل می دهد
صاحب نظران بر این اند که انجیل مرقس که از همه قدیمی تر است حدود 70 سال پس از میلاد مسیح نوشته شده است، انجیل متی بین سال های 80 تا 100 میلادی نوشته شده، لوقا نیز حدود سال 90تا 95 میلادی نوشته شده است. این اناجیل با یکدیگر تفاوت هایی دارند و منبع اصلی که اینان از روی آن نوشته اند به دست نیامده است.
کتاب مقدس مسلمانان
قران آنگاه که برپیامبر نازل می شد خود آیات را حفظ می کرد و آن را با دقت و درنگ برای مردم تلاوت می نمود. مردم نیز آیات را به حافظه می سپردند. در ابتدای نبوت او با دقت سعی در حفظ کردن آیات داشت مبادا کلمه ای تبدیل و تغییر یابد اما خداوند به او اطمینان داد هرگز آیه ای از یاد او نخواهد رفت. لاَ تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (قیامت17)پس از آن پیامبر خدا آیات را دریافت میکرد و پس از پایان وحی به قرائت آنها برای دیگران می پرداخت. بنابراین رسول خدا را اولین حافظ قران بود. او درنماز و درهر فرصت دیگر سوره ها و آیات قران را از حفظ می خواند و دوست داشت قرائت دیگران را بشنود و آنان را دراین امر تشویق می کرد. با این همه جبرئیل سالی یک بار کل قران را بر پیامبر نازل می کرد و آنگاه که دو بار دریک سال قران را براونازل نمود حضرت آن را نشانه پایان یافتن عمر خویش تفسیر نمود.
رسول خدا وقتی درمسجد می نشست اصحاب گرد او حلقه می زدند بطوری که کسی پشت سر او قرار نگیرد گاهی اعضای این حلقه ها به 60 نفر می رسید. اینان به قرائت قرآن مشغول می شدند و رسول خدا اشکالاتشان را اصلاح می کرد. اصحاب به زن و فرزندانشان نیز درخانه قران می آموختند. چند نفر از اصحاب که درقرائت قران تسلط بیشتری داشتند ازسوی پیامبر به معلمی قران گمارده شده بودند و گاهی آنها را برای آموزش قران به دیگران به مناطق دوردست می فرستاد. آن حضرت قاریان قران را بسیار تشویق می کرد به همین دلیل طولی نمی کشید آیات نازل شده جدید درهمه جا ازحفظ خوانده می شد.تاریخ نام 37نفر از اصحاب که حافظ قران بودند را ثبت کرده است که البته تعدادشان ازاین نیز بیشتر بوده است.
غیر از حفظ قران، پیامبر کسانی را مامور نوشتن قران کرده بود. زید بن ثابت می گوید: ما نزد رسول خدا بودیم و قران را ازرقعه های تازه جمع می کردیم. پس از نوشته شدن آیات توسط کاتبان وحی رسول خدا ازآنان می خواست آنچه را نوشته اند برای او بخوانند و اگر اشکالی بود رفع می فرمود. خود حضرت مشخص می کرد هر آیه را درکجا و در کدام سوره قرار دهند . حضرت گاهی بردرست نوشتن و واضح نوشتن بعضی حروف و کشیده یا دندانه دار کردن حرفهایی تذکراتی می داد. مسلمانان قران را بر روی حریر، پوست و چرم، چوب بی برگ و پهن درختان خرما ، استخوان پهن حیوانات و ... می نوشنتند . اما قران بیش تر برپوست وچرم نگارش می یافت. عربها حتی قبل ازاسلام نیزاز هند کاغذ وارد کرده بودند و نوشتن برآن را می شناختند و در نگارش قران نیز ازآن بهره می بردند. درزمان رسول خدا برخی از اصحاب مانند امام علی بن ابیطالب، ابی ابن مسعود ، ابوموسی اشعری، عبدالله بن عمرو برخی دیگر برای خود مجموعه کامل قران را جمع آوری کرده بودند و دراختیار داشتند.
درصحیح بخاری آمده است عبدالعزیز بن رفیع می گوید من و شداد بن معقل با هم نزد عبدلله بن عباس رفتیم. شداد پرسید آیا پیامبر چیزی هم به جای گذاشت؟ ابن عباس پاسخ داد: او چیزی به جای نگذاشت مگر ما بین الدفتین . یعنی مجموعه ای که میان دو جلد قرارگرفته و مقصود قران کریم است. همین دو نفراز محمد بن حنفیه هم همین را پرسیدند او نیز همین جواب را داد.
حاصل سخن آنکه معلوم می شود قران به صورت کنونی اش درزمان رسول خدا نوشته شده بود. و آنچه درزمان ابوبکر و بعد درزمان عثمان انجام گردید وبه نام گرد آوری قران معروف شده نسخه برداری از یک قران به منظور رواج رسم الخط یکسان بود است .
ارزیابی و نتیجه گیری
همانگونه که ملاحظه گردید همه کتاب های مقدس ادیانی که ازآنها یاد کردیم مدت ها پس از موسسان یا پیامبران آن دین نگارش یافته است و نمی توان این کتاب ها را به آنان نسبت داد. وقتی کتابی سال ها و حتی قرن ها پس از مرگ بنیانگذار یک دین نوشته شود امکان انحراف و اشتباه درآن بسیار وجود دارد. اما درمیان کتاب های مقدس ادیان کتا ب مقدس مسلمانان یعنی قران کریم به عنوان یک استثنای منحصر به فرد درزمان پیامبر اسلام و با نظارت خود ایشان حفظ و نگارش یافته وآنچه امروزه در دست مسلمانان قرار دارد دقیقا همان است که در زمان رسول خدا گردآوری شده بود.
برای اطلاعات بیشتر به منابع زیر مراجع نمایید
تاریخ جامع ادیان، جان بی ناس ، ترجمه علی اضعر حکمت
مقدمه اوستا ترجمه جلیل دوست خواه
جهان مذهبی ، چند تن از نویسندگان، ترجمه عبدالرحیم گواهی
تاریخ قران، محمود رامیار
88/04/11
حكومت علوی، الگوی حكومت مهدوی
حیدرعلی میمنه جهرمی (این مقاله درفصلنامه موعود شماره ۱۷چاپ شده است) اشاره: شاید در اذهان بسیاری ازمردم این پرسش مطرح باشد كه اماممهدی، علیهالسلام، چگونه حكومتخواهد كرد و نظام سیاسی - اداری كهاو برپا میكند چه ویژگیهایی خواهدداشت؟ در پاسخ این پرسش باید گفت كهویژگیهای حكومت مهدوی همانویژگیهای حكومت علوی است; با اینتفاوت كه حكومت علوی تنها درگسترهای محدود از كره خاك و در مدتزمانی ناچیز برقرار شد و آن حضرتهم به دلیل درگیری در جنگهای داخلی،نتوانستبه همه آنچه كه در نظرداشت جامه عمل پوشد; اما امام مهدی، علیهالسلام، با پیش گرفتن سیرهجدش امیرالمؤمنان، علی،علیهالسلام، تا آستانه برپایی قیامتاز دالتبرمیسازد و به همه اهدافخود دست مییابد. با توجه به فرارسیدن ماه شعبان،ماه تولد امام عدالت و ماه رمضان،ماه شهادت امام عدالت، بی مناسبتندیدیم كه برای آشنایی بیشترخوانندگان عزیز موعود مروریداشته باشیم بر سیرهحكومتی امامعلی، علیهالسلام، در مدت زمانمحدود حكومتخویش. امید كه مقبولافتد. با پیروزیهای بزرگ اعراب مسلماندر نقاط مختلف جهان، سیل اموال ودرآمد به بیت المال سرازیر شد و درزمان خلیفه دوم، بر خلاف سنت پیامبرسبقت در اسلام یا شركت در جنگهایصدر اسلام ملاك برتری در دریافتبیت المال شد. خلیفه هر چند بعدا از اینتبعیض مالی اظهار پشیمانی كرد وسختگیریهایی به عمل آورد اما هرگزنتوانست اوضاع و احوال را به وضعپیشین بازگرداند (1) . عثمان در دوران زمامداریاش برخلاف وعدهای كه هنگام قبول خلافتكرده بود نه به سنت پیامبر عمل كرد ونه سیره شیخین را مد نظر قرار داد،بلكه دستیاران و اقوام خویش را درتصاحب بیت المال باز نگه داشت و بهبهانه صله رحم، اموال هنگفتی را بهآنان اعطا كرد و همان تبعیضات دورانعمر را با شدت بیشتری گسترش داد ودر نتیجه زمینداران و مالداران بزرگپدید آمدند. خود وی خانهای از سنگ و آهك بناكرد كه درهایش از چوب عاج و عرعرساخته شده بود. وقتی كشته شد صد وپنجاه هزار دینار و یك میلیون درهم نقداز خود باقی گذاشت و ارزش املاكشدر «وادی القری» و دیگر جاها بیش ازصد هزار دینار برآورد شد. او اسب وشتران فراوان داشت (2) گوهرهایی كهدخترانش بر سینه میآویختند چونآفتاب میدرخشید (3) . تمام خمس گرفته شده از افریقا رایكجا به مروان بخشید و فدك را بهقطاع (4) وی درآورد. همه غنایمافریقا - ازطرابلس تا طنجه - را به عبدالله بن ابیسرح اهدا كرد. زید بن ارقم - كلید دار بیت المال درزمان عثمان - كه از جایزه دویست هزاردرهمی به ابوسفیان و رداختیكصدهزار (درهم) به مروان با سفارشعثمان به خشم آمده بود. كلیدها را جلوعثمان گذارد و گریست. عثمان گفت:چون صله رحم كردهام میگریی؟ گفت: نه اما گمان دارم این مالها رابه عوض انفاقهایی كه در راه خدا،هنگام حیات رسول الله كردیبرمیداری، اگر صد درهم به مروانمیدادی باز هم زیاد بود (تا چه رسد بههزار درهم). عثمان گفت: پسر ارقم، كلیدها رابگذار و برو! فرد دیگری را مسؤول بیتالمال خواهم كرد (5) از عطاهای بی حساب عثمان، زبیردارای چهار هزار دینار نقد، یك هزاراسب و یك هزار كنیز شده بود. طلحهاملاك فراوان و خانههای مجلل داشت.عبدالرحمن بن عوف دارای هزار اسب،هزار شتر و ده هزار گوسفند بود و دراسكندریه، بصره و كوفه خانههای باشكوه بنا كرده بود. (6) امیرالمؤمنین كهرابط میان مردم معترض وخلیفه بود،بادلسوزی تمام به وی پیشنهاد كرد جهتبرآوردن خواستههای مردم سریعا بهحقوق از دست رفته آنان رسیدگینماید و خطر قریب الوقوع را به وییادآور شد. عثمان برای این امر مهلتخواست، حضرت در پاسخ فرمود: آنچه به مدینه مربوط است، در آنمهلتی نیست و آنچه بیرون از مدینهاست مهلتش رسیدن دستور تو بهآنهاست. (7) اما عثمان نخواستیا نتوانستبهقول خود وفا كند و بدین ترتیبموجبات قتل خویش را فراهم آورد. وجود این تبعیضها، مسالهایزودگذر و موقتی نبود كه با رفتنعثمان از میان برود بلكه در میانخواص جامعه آن روز به صورت یكفرهنگ و عادت درآمده بود. اطرافیان و وابستگان خلیفه بهصرف همین وابستگی و قرابت، از مالو مقام بسیار برخوردار میشدند وباتوجیهات هوس پسندانه آن را حق خودمیشمردند و تحت عنوان صله رحمسوسوی وجدان خویش را نیزخاموش ساخته با خیال راحت اموالمردم را به غارت میبردند. امیر المؤمنین، علیهالسلام، درتوصیف این دوران میفرماید: او (عثمان) همانند شتر پر خوار وشكم برآمده همی جز جمعآوری وخوردن بیت المال نداشت. او باهمكاری بستگان پدریاش، همچونشتر گرسنه در بهار بر روی علف بیتالمال افتاده به خوردن مشغول شدنداما كارشان به نتیجه نرسید». (8) بعد از قتل عثمان، مردم برای بیعتبا امام علی، علیهالسلام، به در خانه اوهجوم آوردند اما او بخوبی میدانستتغییر این فرهنگ وخارج ساختن اینعادت زشت از سر بزرگان قوم كاریبس دشوار است و به یك عمل جراحیبزرگ نیاز دارد كه پیكره سرطانی آنروز اجتماع تحمل آن را نخواهد داشت. ولی، به دلیل مسؤولیت الهی علما وحضور و اعلام آمادگی مردم برایتحقق این تحول اجتماعی، اصلاحاتبزرگ خود را آغاز كرد و خطاب بهمردم، اوضاع آن دوران را به دورانقبل از اسلام و عمل خویش را بهاقدامات رسول خدا تشبیه كرد و ازامتحانی سختخبر داد (9) و اصولخللناپذیر حكومتخود را اعلام نمودو تا آخر نیز بدان پای فشرد. امام، علیهالسلام، دستور داد همهاسبها و شترها و اسلحههای موجود درخانه عثمان - جز سلاح و مركبشخصی او - را به بیت المال بازگردانند. عمروعاص چون از این ماجرااطلاع یافت، در نامهای به معاویه نوشتهرچه میخواهی بكن كه پسر ابوطالبهمه اموال تو را خواهد گرفت، آنچنانكهچوبی را پوست كنند. (10) امیرمؤمنان در دومین روز بیعت،براستی هشدار داد، اموال و قطایعی راكه عثمان، ناروا به دیگران بخشیده بهبیت المال باز خواهد گرداند. هرچند باآن، زنانی را كابین بسته باشند و یاكنیزكان خریده باشند. (11) در دیدگاه علوی برتریهای معنوی،همچون تقوا و صحبتبا رسول خداهرگز ملاك برتریهای مادی و مالیقرار نگرفت و همگان به طور مساوی ازبیت المال بهرهمند شدند. به همین دلیلبسیاری از اشراف و رؤسای قبایل كهاكنون خود را از حقشان! محروممیدیدند، امام عادل را رها كرده بهسراغ معاویه رفتند. حضرت در یكدرد دل خصوصی، با مالك اشتر، ازاینكه مردم او را رها كردهاند، شكوهكرد. مالك علت آن را شدت عدالت اودانست و گفت: اكثر مردم به دنبال دنیاهستند، اگر بذل مال كنی اطرافت جمعمیشوند. فرمود: نمیتوانم بیش از حق به كسیبدهم. امید است كه خداوند گروهیكوچك را بر گروهی بزرگ غلبهدهد. (12) جامعه آن روز هرچند از بیماریها وانحرافات متعددی رنج میبرد امادنیاطلبی و فساد مالی از همه آنهاخطرناكتر بود و امیر مؤمنان همچونطبیبی ماهر ابتدا به معالجه این آفتاهتمام ورزید. او دوست داشت همهانحرافات را از میان بردارد اما از بیمپراكندگی بیشتر مردم و توقفبرنامههای اصلاحی، از وارد ساختنفشار بیشتر خودداری كرد. او آرزوداشت روزی بتواند همه سنتهای تعطیلشده رسول خدا، همچون تغییر مقامابراهیم، حرمت متعتین (عمره تمتع،نكاح متعه)، غصب فدك و... را به حالاول خود بازگرداند (13) اما همیناصلاحات نیز با مقاوت شدید روبروشد و كوهی از مشكلات و كارشكنیهارا در مقابل حكومت عدل امام قرار دادكه برداشتن آنها به صبری جمیل،برنامهای دقیق وموعظههای مردیشفیق محتاج بود كه بزرگمردی چونعلی بن ابیطالب، علیهالسلام، همه آنهارا داشت. امام برای انجام این اصلاحات ابتدااز خود و اطرافیانشان آغاز كرد. كارگزاران امیرالمؤمنین وقتیمیدیدند پیشوا و امامشان قبل از تعلیمدیگران به تعلیم نفس خویش اقدامنموده است (14) و برا طرافیان خود نیزهمچون دیگران در اجرای قوانین وعدالت، نظارت دارد، برای خود عذر وبهانهای نداشتند. آن حضرت معتقد بودكسی كه خود را به عدالت ملزم ننمود واولین تجربه عدالت را در كشور وجودخویش با بیرون راندن خواستههای دلنیازمود و در كار خیری كه مردم راءبدان دعوت میكند پیشی نگرفت (15) قادرنخواهد بود دیگران را به كارهای نیك وعدالت وادار سازد. عدالتخواهی چنان با گوشت وخون امیر مؤمنان آمیخته بود كهرسول خدا فرمود: او در راه اجرای احكام الهیسختگیر است. (16) او كاملا آگاه بود كه اگر شخصحاكم یا اطرافیانش اندكی از جادهعدالت و انصاف بیرون روند، زیردستان با شدت بیشتری حریم عدالت رامیشكنند. به قول سعدی: اگر ز باغ رعیت ملك خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ به پنجبیضه كه سلطان ستم روا دارد زنند لشكریانش هزار مرغ به سیخ از اینرو چشمهای روشنتر ازآفتابش همیشه بر اطرافیانش نظارهمیكرد و به آنان اندك مجالی برای دورشدن از جاده عدالت نمیداد. آن حضرت در نامهای به محمد بنابوبكر، آنگاه كه وی را به فرمانداریمصر فرستاد توصیه كرد كه حتی درنگاههایش به مردم عدالت داشته باشد.زیرا اگر حاكم میان نگاه كردن بهبزرگان و اشراف جامعه با نگریستن بهضعفا و پا برهنگان تفاوت قائل شود،گروه اول به حمایتبی دلیل او طمعمیكنند و دسته دوم از عدالت وی ناامیدمیشوند. (17) هشدار امیر مؤمنان به عقیل با آهنگداخته و سرزنش علی بن ابی رافع -متصدی بیت المال - به دلیل عاریت دادنیك گردنبند به دختر خلیفه و دستور بازگرداندن آن، در همین راستا قابلتفسیر است. آن حضرت برای آنكه نشان دهدبرداشت نابجا از بیت المال، نوعیدزدی محسوب میشود به عقیل كهدرخواست مال بیشتری داشت فرمود:شبانه صندوق تاجران بازار را بشكنو بردار. عقیل اظهار اشتخواهاندزدی نیستم. فرمود: دزدی از یك نفر آسانتر است ازسرقت از بیت المال است و خیانتبهیك گروه سختتر از خیانتبه یك فرداست. (18) روزی، در میان لباسهای مختلفیكه به بیت المال رسیده بود، یك پالتویكلاهدار از جنس خز، نظر امام حسن، علیهالسلام، را به خود جلب كرد; اماحضرت از دادن آن خودداری كرده بهعدالت تقسیم نمود و آن پالتو سهمجوانی همدانی شد و او چون شنید امامحسن بدان نظر داشته، به وی تقدیمكرد. (19) با مروری بر خطبهها و نامههایامام امیر المؤمنین برنامههای نظارتیایشان را برای تحت نظر گرفتنكارگزاران میتوان به دو بخش تقسیمكرد: بخش فكری، فرهنگی و بخشاجرایی، حكومتی. امام امیرالمؤمنین برای حفظ وادامه سلامت كارگزارانش بهمناسبتهای مختلف، جایگاه، وظایف وسرانجام انسان را برای آنان تبیینمینمود تا از گرفتار آمدنشان در دامغفلتبر حذر دارد. دامی كه بیشترینصیدش صاحب منصبان و حاكماناند.وی هنگام اعزام یكی از مدیران به محلماموریت و یا در حین خدمت، طینامههایی آنان را به یاد نظارت خداوندبر اعمال بندگان و سختیهای قیامتمیانداخت و نسبتبه مسؤولیت الهیآنها بیدار باش میداد. در نامهای بهیكی از مالیات بگیران خود «او را به تقواو ترس از خدا در امور پنهان فرمانمیدهد، آنجا كه غیر خدا هیچ شاهدینیست.» (20) و نیز میفرماید: در راه خدا آنچه بر شما واجباست انجام دهید كه خداوند از ما و شماخواسته با كوششهای خود از اوسپاسگزاری كنیم. (21) شبیه چنین سفارشهایی در نامه بهمالك اشتر و محمد بن ابیبكر (22) نیزدیده میشود. و نیز به مالك سفارشفرمود: مبادا به بهانه اطاعت از فرماندیگری، فرمان خدا را نادیده گیری. امیرالمؤمنین حكومت و زمامداریرا به عنوان امانت در دست كارگزارانمعرفی میكرد كه خیانت در آن ودستدرازی به بیتالمال، همسنگخیانتبه خون مسلمانان (23) و نشانهعدم اعتقاد فرد خائن به قیامت است. (24) در نامه معروف به عثمان بنحنیف (25) بعد از گله و شكایت از او وبیان زندگانی سراسر زهد خود، علتاینگونه سخت گیری بر نفس را ترس ازروز هولناك قیامت میشمارد و كسانیرا كه به غذاهای تشریفاتی و نابودشدنی دنیا مشغول گشتهاند بهحیوانات پرواری تشبیه كرده است تامخاطب را از خواب غفلتبیدار كند ودر پایان به فرماندار خود مینویسد: پسر حنیف، از خدا بترس و بههمان قرصهای نان اكتفا كن تا خلاصیتو از جهنم امكان پذیر گردد. (26) روش دیگر امام، علیهالسلام، براینظارت بر زمامداران از طریق فكری،فرهنگی، توجه دادن آنها به عواقبشوم خیانت در همین دنیاست، اگركسی به قبر و قیامت هم كاری نداشتهباشد، باید بداند كه «ستم، نامه عزلشاهان بود» مملكتی ممكن استبه كفربماند ولی به ظلم باقی نخواهد ماند، اگرزمامدار در پی كسب نام نیك دردنیاست، بایستی متوجه باشدهمانگونه كه امروزیان اعمال گذشتگانرا نقد و بررسی كرده مورد قضاوتقرار میدهند، آیندگان نیز اعمال ما راخواهند سنجید. «مردم به كارهای تو - مالك -همانگونه نظر میكنند كه تو درباره آنهامیگفتی» (27) بسیاری از حیف و میلها در بیتالمال بدان دلیل صورت میگیرد كهحاكم میخواهد با دادن اموال همهمردم به گروهی خاص، آنان را دراطراف خود نگه دارد تا روز مبادا از اوو حكومتش دفاع كنند. البته بهرهمنداناز این اموال چند صباحی زبان به مدحو ثنای او خواهند گشود و در ظاهرموجب سرافرازی حاكم در دنیامیگردند اما سنتخداوند بر این قرارگرفته است كه سرانجام ازسپاسگزاری آنان محروم میگردد وهنگام نیاز و لغزش بدترین رفیقان وملامت كنندهترین دوستان باشند. (28) خدای تعالی با هیچ یك از بندگانخود بی دلیل نه سر خصومت و دشمنیدارد و نه با احدی پیمان قوم و خویشیو برادری بسته است، بلكه همه چیز براساس حكمت و قانون استوار گردیدهو باطل در آن راه ندارد یكی از اینحكمتهای الهی هلاكت قوم ستمكار باهر نام و عنوان است. امیرمؤمنان درنامهای به فرماندهان نظامی علتسقوط و هلاكتحكومتهای گذشته رادر دو مساله دیده است: یكی آنكهزورمندان آنها به گونهای عملمیكردند كه مردم مجبور شدندحقوقشان رااز طریق رشوه و دیگرراههای ناصواب خریداری نمایند ودیگری سوق دادن مردم به سوی باطلاز سوی حاكمان است. (29) شیوه دیگر امیرالمؤمنین برای دورساختن زمامداران از ارتكاب خیانت،تحریك احساسات و غیرت آنها بود. درنامهای به ابن عباس مینویسد. من در كارهای تو شریكم اگر زیانیبرسانی به امام و پیشوای خود زیانرساندهای. (30) و در نامهای احتمالا بههمین شخص برای آنكه او را از راهخطایی كه رفته بود پشیمان كند،میفرماید: من تو را شریك در امانتم - یعنیحكومت - قرار دادهام و از میان همهخاندانم به تو اعتماد كردم، حالا كهاوضاع بر من سختشده، تو هم مرارها كردهای؟! چطور مال حرام ازگلویت پایین میرود (31) ... گاهی حضرت در سخنرانیهایعمومی نیز به مردم هشدار میداد كهخداوند شما را به وسیله اموالمیآزماید. روزی مولای متقیان در حالسخنرانی بود، مردی برخاست و ازمعنی فتنه و امتحان پرسید. امام پاسخداد: وقتی آیه «الم احسب الناس انیتركوا، ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون» نازل شد از رسول خداپرسیدم مقصود از آزمایش و فتنهچیست؟ فرمود: یا علی! امت، بعد از منامتحان خواهند شد... این مردم پس ازمن با ثروتشان آزمایش میشوند،دیندار بودن را منتی بر خدا قرارمیدهند... رشوه را به نام هدیه و ربارا به رسم تجارت حلالمیشمارند (32) ... اقدامات فرهنگی و سفارشحاكمان و كارگزاران به یادآوریقیامت و نظارت خداوند هرچندضروری و كارساز است، اما هرگزكافی نیست. بلكه در كنار آن بایستیاقدامات حكومتی و نظارتی نیز اعمالگردد. اقدامات امام امیرالمؤمنین در اینخصوص عبارتند از: یكی از مهمترین وظایف حاكماسلامی، انتخاب شایستهترین افرادبرای مدیریتهای مختلف كشور است. امیرالمؤمنین، مدیر جامعه را بهقطب آسیا تشبیه كرده (33) و تغییر آن راموجب تغییر اوضاع زمانه دانستهاست (34) در بسیاری موارد دین و اعتقادمردم نیز اعتقاد مدیر آن جامعهمیباشد چنانكه رسول خدا،صلیاللهعلیهوآله، در نامههای خود باامپراتور روم و پادشاه ایران، گناهمسلمان نشدن مردم را به عهده آناندانست. رهبر جامعه اسلامی چنانكه بههر دلیل فردی را به مدیریتبخشی ازكشورش برگزیند، در حالیكه میدانددیگری از او شایستهتر است، بهفرمایش پیامبر اكرم،صلیاللهعلیهوآله، به خدا و رسول خداو همه مسلمانان خیانت كرده است. (35) رسول خدا جوانی بیست و چندساله به نام «عتاب بن اسید» را بهفرمانداری مكه انتخاب كرد و به اوفرمود: میدانی چه مقامی به تو دادهام؟تو را فرماندار اهل الله، عز و جل،نمودهام و بعد فرمود: لو اعلم لهم خیرا منكاستعملته، علیهماگر بهتر از تو سراغ داشتم او را بدینامر برمیگزیدم. (36) یكی از یاران پیامبر از وی مقام ومنصبی خواست، حضرت دستی بهشانهاش زد و فرمود: تو برای حكومت ضعیفی و آنكه ازعهده بر نیاید، در آخرت خوار وپشیمان خواهد شد. (37) امام امیرالمؤمنین نیز در دورانزمامداری خود بدین امر مهم توجهكافی داشت، خود به انتخاب اصلحاقدام میكرد، مدیران ضعیف را معزولمینمود و به كارگزاران خود این امر راءتوصیه میفرمود. پینوشتها: 1. ر.ك: شهیدی، سیدجعفر، تاریخ تحلیلیاسلام. 2. ر.ك: المسعودی مروج الذهب، ج1، جز 2،ص 332. 3. ر.ك: علی، حماسه جاوید، ص45. 4. «قطاع»، قطعه زمینی است كه حاكم بهفردی واگذار میكند و سود بسیار اندكی ازاو میگیرد اما از دادن مالیات معاف است.ر.ك: ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج1،ص 269. 5. ر.ك: ابن ابی الحدید، همان، ج1، ص198. 6. ر.ك: علی حماسه جاوید، ص45. 7. نهجالبلاغه، خطبه 164. 8. همان، خطبه 2. 9. همان، خطبه 16. 10. ر.ك: ابن ابی الحدید، همان، ج1، ص90. 11. ر.ك: نهجالبلاغه، خطبه 15. 12. شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید، همان،ج1، ص180. 13. ر.ك: الكلینی، محمدبن یعقوب، الكافیروضه)، ج1، ص85. 14. ر.ك: نهجالبلاغه، كلمات قصار 73. 15. ر.ك: همان، خطبه 86. 16. امام امیرالمؤمنین در زمان پیامبر مدتیبه ولایت و جمع زكات و خراج یمن منصوبشد، بعضی از صحابه پیامبر كه با او بودندخواستند بر شتر صدقه سوار شوند، امامعلی، علیهالسلام، اجازه نداد و فرمود: سهمشما به اندازه سهم دیگران است و عاملی راكه در غیاب حضرت با این اشخاص مداراكرده بود ملامت كرد. آنها از سختگیری علی،علیهالسلام، به پیامبر شكایتبردند، پیامبرفرمود: از علی شكایت نكنید كه برای خداسختگیر است، حق با علی است و او بهتنهایی ارزش یك سپاه در راه خدا را دارد. 17. ر.ك: نهجالبلاغه، نامه 27. 18. المجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج41،ص 114. 19. ر.ك: همان، ص401. 20. ر.ك: نهجالبلاغه، نامه 26. 21. همان، نامه 51. 22. ر.ك: همان، نامه 27. 23. ر.ك: همان، خطبه 176. 24. ر.ك: همان، نامه 41. 25. عثمان بن حنیف بن واهب بن الحكم بنثعلبة بن الحارث الانصاری - در زمانحكومت عمر متصدی اخذ مالیات ازبخشهایی از عراق بود - امیرالمؤمنین او را بهولایتبصره گماشت، طلحه و زبیر چون بربصره تسلط یافتند بعد از شكنجههای زیاد،او را از بصره بیرون كردند، وی بعد ازشهادت علی بن ابیطالب، علیهالسلام، دركوفه ماند و در زمان معاویه از دنیا رفت (ابنابی الحدید، همان، ج16، ص205) عثمان ازصحابه رسول خدا بود و در جنگ احدشركت داشت. 26. ر.ك: نهجالبلاغه، نامه 45. 27. همان، نامه 53. 28. همان، خطبه 126. 29. ر.ك: همان، نامه 79. 30. ابن ابی الحدید، همان، ج15، ص126. 31. نهجالبلاغه، نامه 41. 32. همان، خطبه 156. 33. ر.ك: همان، خطبه 3. 34. ر.ك: همان، نامه 31. 35. البیهقی، سنن، ج10، ص11. 36. اسد الغابه، ج3، ص358. 37. مدیریت و فرماندهی در اسلام، ص153. حكومت علوی، الگوی حكومت مهدوی
1. اقدامات فكری و فرهنگی
1. اقدامات اجرایی و حكومتی
1-2. انتخاب اصلح برای مدیریت
88/04/11
گریه و اشک
گريه و اشك
اشك ا ز غده اي ازدرون چشم و ازطرق لوله اي باريك به نام لوله اشك سرازير مي شود .غده هاي اشك زير پلك بالا قرار دارند ووقتي تحريك شوند اشكهاي توليد شده درون آنها به شكل پرده اي نازك روي مردمك چشم قرار مي گيرد و با پلك زدن آن اشك دربقيه چشم پخش مي شود. با اين عمل هم نمناكي چشم كه براي سلامت چشم ضروري است تامين مي شود هم محركهاي آزار دهنده خارجي مانند گرد وخاك از چشم خارج مي گردد. اين محلول نمكي هميشه – در خواب و بيداري – در چشم وظايف خود را انجام مي دهد.
گاهي غده هاي اشك به دلايلي مانند فشار،سرما، دود و مانند آن بيش ازحدتحريك مي شوند. اين اشكها را اشكهاي غير ارادي يا تحريكي مي نامند. اما اشكهايي كه به دنبال غم شديد يا شادي زياد جاري شوند را اشك احساسي مي گويند. بخشي از اشكهاي توليد شده در غده هاي اشكي از روزن كوچك گوشه چشم و ازطريق لوله هاي اشكي به بيني منتقل مي شوند و ازآنجا بلعيده ويا با آب دهان بيرون ريخته مي شوند. اما اگر تحريك زيادتر باشد و اين لوله ها توان هدايت اشك به بيني را نداشته باشند، اشك از چشم خارج و برگونه ها جاري مي شود.
برخي افراد به دليل نوعي بيماري اشك ندارند. كه به آن خشك چشمي[1] گفته مي شود. اين دسته ازبيماران مجبورند هراز 10تا 15دقيقه از اشك مصنوعي استفاده كنند.خشك چشمي اگر علاج نشود ممكن است به كوري منجر شود. [2]
نوزاد دراولين واكنش به جدايي ازرحم مادر گريه مي كند هرچند تا حدود سه ماهگي اشك ندارد. و تقريبا درهمين زمان كودك لبخند نيز مي زند. گريه ولبخند از علائم سلامت كودك و آگاه كننده مادران است . كودك وقتي گريه مي كنند ممكن است درد داشته باشد، خيس باشد، احساس ترس يا تنهايي كرده باشد و يا دچار سرما و گرماي نامناسب شده باشد. و به هر حال اعلام نياز است. بنابراين گريه ازهمان آغاز همزاد و مجاور تجربه نياز و جلب ياري ديگران است. [3] در بزرگسالان نيز اشك احساسي انسان را متوجه مي كند نيازمند است و ازآن مهمتر آنكه از خودبيرون آمده ، به چيزي بيرون ازخود احساس تعلق مي كند. انسان چه دردوران كودكي وچه دربزرگسالي موجودي نيازمنداست هرچند نوع نياز ها متفاوت باشد. درسنت ديني گاهي خداوند به پدرو مادر تشبيه مي شوند كه فرزند نزد آنها گريه مي كند و او اشك آنان را پاك مي كند[4] و نيازشان را برطرف مي كند. از اينرو اشك نشانه ناتواني و ودلبستگي مخلوق به خالق است. درهمه اديان مردان مقدسي بوده اند كه گريه هاي طولاني آنها معروف بوده است.[5]
انواع اشك
اشك غم: معمولي ترين و متداوال ترين اشك ، اشكي است كه هنگام غم شديد ريخته مي شود. اين غم ممكن است به دنبال مرگ يك عزيز يا دورشدن از او باشد. ويا به دليل ترس از مرگ ، فقر و اين قبيل ايجاد شود. و آبي است كه مي تواند آتش غم را سرد كند. اكثراديان گريه درغم ازدست دادن عزيزان يك فرد يا گروه جايز دانسته شده است. پيامبراكرم درمرگ فرزندش ابراهيم گريه مي كرد بطوري كه اشك برريش ايشان جاري بود به او گفتند ما را ازگريه منع ميكردي اكنون خودت گريه مي كني ؟ فرمود : اين گريه نيست اين رحمت آوردن است آنكه رحمت نياورد رحمت نشود.[6] او درمرگ برخي ا زيارانش – عثمان بن مظعون – گريه كرده است [7]اما گاهي براي جلوگيري از افراط از گريستن هنگام غم نهي گرديده است. درميان عوام اروپا داستانهاي فراواني رايج است كه ارواح مردگاني كه بازماندگان براي آنها با صداي بلندگريه كرده باشند به گريه كنندگان سخت اعتراض مي كنند. در هند نيز ازاينگونه داستانها وجود دارد. [8] گاهي نيز از اشك بعنوان ماده اي غير قابل برگشت كه حيات آدمي به آن وابسته است يا د مي شود. و توصيه مي شود ازهدر دادن آن جلوگيري گردد. چه هرچه اشك كم شود حيات ضعيف تر مي شود.[9]
اشك پشيماني: كسي كه ازاعمال يا گفتارهاي گذشته خود پشيمان است گريه مهمترين دليل صداقت اوست. در بسياري از اديان الهي گريه همراه با توبه و انابه به درگاه خداوند مورد تاييد و تشويق است. لوقا درانجيل نقل مي كند كه زني گناهكار نزد عيسي مسيح توبه كرده و اشك پشيماني بر پاي او ريخته است و بدينگونه گناهانش بخشيده شده است.[10] همينطور درعرفان مسيحيت حكايتي سمبليك نقل مي شود كه شاهزاده اي نيم مرد و نيم زن بود اما روزي نيم زنانه اش از نيم مردانه اش جدا گرديد. نيم زنانه به عالم خاك آمد و نيم مردانه همچنان درعالم بالا باقي ماند. نيم زنانه در عالم خاك به دنبال نيم مردانه اش مي گشت. و حيران به هركجا سر مي زد و هر مردي را به اشتباه نيمه مرد انه خود مي پنداشت و بدينگونه به فحشا گرفتار شد و به دنبال آن فلج ،ديوانه و كور شده بود. پس از مدتي چون به ياد آورد كه از چه مقام والايي به چه پستي افتاد ه است گريه كرد .[11] خداوند گريه او را شنيد و روح شريكش را نزد او فرستاد و او بار ديگر معنويت ازدست رفته اش با بازيافت و بدينگونه اشك آن شاهزاده محبت نجات بخش خداوند را به سوي خود جلب كرد.
د رمتون اسلامي نيز به گريه كردن هنگام توبه سفارش شده است. كافي نقل كرده كه هيچ قطره اي نزد خداوند محبوب تر از اشكي كه هنگام خوف ازا و ريخته مي شود نيست. و حتي با خون شهيد قابل مقايسه است[12] و مي تواند آتش جهنم را خاموش كند. بويژه بر گريه دردل شب تاكيد شده است.
زعصيان چون سيه گرديد دل بر گريه زورآور كه از اشك ندامت هيچ كس بهتر نمي شويد[13]
اشك شوق و شادي : همانطور كه غم شديد گريه آور است شادي شديد نيز احساسات راتحريك و موجب جاري شدن اشك مي گردد.[14] درفرهنگ عرب اعتقد براين بوده كه اشك غم گرم و اشك شادي خنك است. پدر و مادر وقتي فرزند خود را ببينند ازشدت شادي اشك درچشمشان جمع مي شود به همين دليل فرزند را خنكي چشم (قره العين ) مي گفتند.[15] خنكي چشم اهل معرفت به مناجات و قرب خداست . كه نبي گرامي فرمود: قره عيني في الصلاه. خداوند خطاب به موسي فرمود : سه چيز موجب قرب به من است زهد ورع و گريه از خوف من.[16] اهل معرفت به تناسب معرفتي كه به مقام احديت و لطف و عنايت او پيدا مي كنند عاشق او مي شوند. گريه اي كه آنها دارند نه گريه خوف بلكه گريه عشق است . وقتي عارف به خداوند و ربوبيت او مي نگرد و جمال حق براو تجلي مي كند از شوق ديدار گريان مي شود. او خود ازميان برخاسته و حتي گريه اش نيز ازخداست " خنده وگريه عشاق زجايي دگر است" عارف ازاين گريه اميد ها دارد[17] و آن را مقدمه ضروري قرب مي داند[18] دراين گريه بوي يار مي بويد.[19] دراينجا تنها اشك است كه مي تواند حكايت سوز دل رابيان كند[20]. آنكه گريه ندارد تيره دلي است كه شمع محبتش خاموش شده است.[21] گاهي غيرت او اجازه نمي دهد كس ديگري ازاين دوستي خبر دار شود دراينجاست كه از گريه نيز شكايت مي كند كه پرده دراست. وگاهي آتش عشق چنان شعله ور است كه به گريه نيز اجازه خود نمايي نمي دهد.[22]
اشك زبوني: گريه اگر به دليل ضعف و زبوني باشد پسنديده نيست چه انسان را نزد ديگران خفيف مي كند. بعد از ماجراي صفين اميرالمومنين وارد كوفه شد صداي گريه و ناله بر كشته شدگان صفين از خانه ها بلند بود.به يكي از ياران-شرحبيل- فرمود : گويا زنان برشما غلبه كرده اند آنها را منع كنيد.[23]
گريه سياسي:
اگر برفردي ستمي رود و او قادرنباشد به تنهايي آن را دفع كند براي نشان دادن مظلوميت خود و كمك گرفتن از ديگران گريه مي كند. اين فرد در برابر ستم تسليم نشده است و يك گريه او وسيله اي براي احقاق حق است . دراين بين هرچه هدف بزرگتر و والاتر باشد اين گريه ها مهمتر و ارزشمندتر خواهد بود. وقتي گروهي مظلوم برهدفي مقدس گريه مي كنند عوطف مشترك پيدا ميكنند. عواطف مشترك افراد گروه به هرچه بيشتر به يكديگر پيوند مي دهد. و گاهي مي تواند يك تاريخ را به حركت درآورد. اشتراك احساس ميان افراد اساس صميميت است. اينها اشك درد نيست بلكه اشك همدري است. بعداز رحلت پيامبر اسلام و ماجراهايي كه به مظلوميت خاندان پيامبر ودرواقع بر هدف دين وارد شد فاطمه زهرا به عنوان يكي از مدافعان دين وارد ميدان شد و لااقل بخشي از گريه هاي فاطمه زهرا بويژه در بيت الحزان براي آن بودكه دردل تاريخ ثبت كند حقيقت دين آن چيزي نبودكه صورت گرفته است. پاره اي از گريه هاي امام سجاد نيز كه براي زنده نگه داشتن عاشورا – علي رغم تلاش بني اميه براي به فراموشي سپردن آن- را نيز مي توان دراين راستا تفسير كرد. گريه شيعيان درغزاي شهداي كربلا علاوه براينكه نشانه پيوند عاطفي و روحي با مردان وزنان شجاع و هدف داري است كه ازراستي ها دفاع كردند ،نفي هرحكومت غير شرعي و اعلام اعتراض و ابراز نفرت از همه ستمگران است. اين گريه ها يكي از عوامل عمده پيوند و انسجام شيعيان نيز بوده است. همه شيعيان درهركجاي عالم وبا هر سابقه فرهنگي و زباني، روز عاشورا با يكديگر احساس پيوند دارند. شايد به دليل همين نقش سازنده گريه بر امام حسين باشد كه روايات اسلامي براي گريه كنندگاني كه با گريه با هدف امام حسين پيوند روحي برقرار مي كنند پاداش بزرگي را وعده داده اند. [24]
گريه تزوير: گاهي گريه نه به دليل احساس عاطفي و محبت گريه كننده با فرد يا شي ازدست رفته است بلكه براي كسب منفعت شخصي ، اعم از ثروت،شهرت يا محبوبيت است. اين گريه درواقع گريه نيست بلكه ابزار فريب ديگران است كه بدان اشك تمساح[25] نيز مي گويند. نوع ديگري از گريه نيز اخيرا مشاهده مي گردد هرچند براي كسب منافع است اما نمي توان آن را گريه تزوير ناميد و آن گريه هنرمندان و بازيگران سينماست كه با اشاره كارگردان اشكشان جاري ميشود. برخي از آنها چنان دراين كار مهارت نشان داده اند كه جازه اسكار را نصيب خود كرده اند.[26]و البته همه اينها غير ازتباكي است كه گاهي به آن سفارش نيز شده است. تباكي تمرين همراه شدن با گروه است و مي تواند مقدمه اي براي پيوند قلبي به گروه باشد.
اسطوره اشك
در ميان برخي قبايل جنوب شرقي آسيا ، ااعتقاد برا ين است كه اگر هنگام كشاورزي بر خاك اشك ريخته شود زمين بسيار تقويت مي شود. اين اعتقاد را مي توان با انديشه يونانيان باستان مرتبط دانست كه قرباني بخشي ازوجود انسان را توصيه مي كردند. چه اشك پاره اي بلكه از مهمترين بخشهاي وجود انسان دانسته مي شد. تئودرگاستر[27](1969) اين عبارت مزمور كه بگذار آناني كه با اشك مي كارند شادي درو كنند[28] را به همين انديشه باستاني مرتبط مي داند كه اشك را جوهر روح و حيات انسان مي دانستند و آن را آب حيات مي شمردند. درنوشته هاي هومر واژه آيوون[29] به معني ابديت مفهوم بنيادين يك دوره وجود دارد و به معني حيات وطول عمراست. هومر نقل ميكند گريه عاشق براي معشوق سبب مي شود آيوون كه نيروي زندگي وحيات است از بدن عشق خارج مي شود و سبب تلف شدن او مي گردد. اين سيال حيات بخش دربرخي اسطورها درقدرت خلقت دخالت تام دارد و اعتقاد براين است كه خود انسان از اشك خدا آفريده شده است. درافسانه يونان بعد از ماجراي غرق شدن زمين و ازميان رفتن نوع بشر خداوند
با رديگر خاك انسان را با اشك خود گل كرد و انسان را ساخت. در اسطوره اي مصر نيز شبيه همين حكايت وجود دارد. پيام مشترك همه اين حكايات پيوند انسان با خداوند هنگام گريه كردن است . در برخي متون ديني اشك مايه شفا دانسته شده است. درفرهنگ مسيحي حكايت مرد نابينايي شهرت دارد كه بوسيله اشك مريم مقدس كه از مجسمه يا تصوير او چكيده شفا يافته است. درآلمان برخي افراد بطري اشكي كه او جمع آوري كرده را با ميت به خاك مي سپارند. در زبور داود آمده است " تو اشكت را دربطري بگذار"[30] درميان برخي شيعيان نيز اشكهايي كه براي امام حسين ريخته شده را دربطري نگه مي دارند وبراي شفاي بيماران بكار مي برند. در اسطوره هاي اسكاتلند اشك موجب شد پسر زيباي يكي از خدايان كه بطور ناگهاني كشته شده بود با اشك مخلوقات براو زنده شد.
در مقابل خير وبركتي كه گريه كردن دارد ناتواني در گريه كردن غالبا نشانه حلول روح پليد در آدمي است.[31] در افسانه پريان كه هانس كريستين آندرسن نقل كرده اسانو كوئن[32] (ملكه برفها) پسر جواني است كه آيينه شيطان درقلب وچشمش شكسته شده وبه همين دليل احساس مي كند مرده و بينائي اش از شكل طبيعي خارج شده است. درنتيجه او همه بدي ها را دوست دارد و ازهمه خوبيها متنفر است. و درانزواي سردكاخ ملكه برف زندگي مي كند. اما روزي دوست دوران بچه گي اش بعد ا زجستجوي فراوان او را پيدا مي كند وازروي شفقت و دلسوزي براو گريه مي كند . اشكهاي او برسينه اش مي افتد و از آن تراشه هاي آينه كه سينه اورا سردكرده بود خلاص مي شود. وقتي سينه اش گرم مي شود قادر مي شود گريه كند وبا گريه خرده شيشه ها نيز ازچشم او بيرون مي آيد و چشمش درست بين مي شود. و بدينگونه با قدرت اشك تصرف شيطان ازوجود او زدوده مي شود. [33]
دراساس راوانشناسي مدرن گريه يكي از اشكال ارتباط و نوعي تطورزباني است. كوتلر[34] روانشناسي كه خود را مريد گريه مي نامد معتقداست دردوران مدرن مردم با زبان گريه به يكديگر نزديك مي شوند زبان و ابزاري كه قبلا نبوده است. روانشناس ديگري به نام اليت[35] نيز مي گويد: حل نهايي مشكلات جهان امروز خاموشي نيست بلكه با گريه و فرياد است مطالعات اخير نشان مي دهد كه افرادمتهم كه درمقابل دادگاه گريه مي كنند درستكارتر و قابل اطمينان تر از كساني هستند كه آرام باقي مانده اند.[36]
[1] Dry Eye syndrome
[3] پيامبر گرامي اسلام درنماز بود صداي گريه بچه اي شنيد نمازش را كوتاه كرد.(من لايحضره الفقيه ج1ص390)
[4] The New Testament , the Revelation of John, 7/17
[5] درسنت اسلامي گريه هاي طولاني حضرت آدم بعد از آمدن به دنيا، يعقوب در فراق فرزند و گريه هاي امام علي(ع) و امام سجاد(ع) مشهور است.(ر.ك. بحار ج12ص303)
[6] وسايل ج3ص281
[7] مستدرك الوسايل ج 2ص464
[8] دربرخي متون زرتشتي آمده است اشك گريه كنندگان همانند رودخانه اي راه عبور روح ميت را مسدود مي كند.
[9] رنج را گفتم كه صبرش اندك است اشك را گفتم مكاهش كودك است (پروين)
[10] لوقا7/36-50
[11] ميكند اشك ندامت خواب غفلت را علاج گريه كردن بر رخ مدهوش آب افشاندن است(صائب تبريزي9
[12] كافي ج2 ص482 بحار ج 6 ص 324 وسائل الشيعه ج13ص177 مستدرك الوسايل ج11ص239
[13] صائب تبريزي
[14] لبش پرخنده چشم از گريه تر هم زبس شادي شده حيران و درهم
[15] بحار ج2ص481
[16] كافي ج2ص481
[17] دارم اميد براين اشك چو باران كه دگر برق دولت كه برفت از نظرم باز آيد.
[18] غسل دراشك زدم كاهل طريقت گويند پاك شو اول و پس ديده برآن پاك انداز
[19] خوشم از گريه خود گرچه همه خون دل است زانكه بوي تو زهر قطره خون مي آيد
[20] چيست گفتن چو اشك داري و آه قاضي عشق را بس اين دو گواه
[21] خيره آن ديده كه آبش نبرد گريه عشق تيره آن دل كه در اوشمع محبت نبود
[22] اميد به گريه بود افسوس افسوس كان هم شب وصل در گلو ماند
[23] وسايل ج3ص275
[24] ازجمله موجب مي شود گريه كننده درقيامت گريان نباشد(وسايل ج14ص502)
[25]}Crocodile tears .در حكايات محلي آمده است تمساح براي آنكه طعمه خود را فريب دهد حالت گريه بخود مي گيرد.
[26] Tana Dineen , Menin tears , 1998 ---- http://tanadineen.com
[27] Theodor H.Gaster
[28] مزمور
[29] aion (aeon)
[31] ابن عباس نقل كرده كه منافقين در جهنم گريه مي كنند ولي اشك ندارند (بحار ج8ص243
[32] snow queen
[33] Encyclopedia of Religion , Eleade, vol.14 p.360 Tears, by: Beverly Moon
[34] Jeffry kottler
[35] T.S.Eliot
[36] Tana Dineen , Menin tears , 1998 ---- http://tanadineen.com
این مقاله در مجله پیمان غدیر چاپ شده است
88/04/11
بهترین فرزند آدم
بهترين فرزند آدم
*حيدرعلي ميمنه
رسول خدا با مومنان مهربان بود. پيشنهادهاي آنان را مورد توجه قرار مي داد و اگر با اصول دين منافاتي نداشت مي پذيرفت. اغلب، خطاكاران را مي بخشيد و گاهي تنبيه
مي كرد. رفتار افراد نادان را تحمل و با منافقان مدار مي نمود.
كليد واژه ها: مومن، منافق، تنبيه، اعتراض
1)بيان مساله
براساس تعاليم اسلامي كسي كه شهادتين را برزبان جاري نمايد مسلمان است و مي تواند از مزاياي حقوقي و اجتماعي يك مسلمان درجامعه اسلامي برخوردارباشد هرچند سعادت اخروي به ايمان قلبي تعلق مي گيرد. درطول حيات رسول خدا گروه زيادي با انگيزه هاي متفاوت مسلمان شدند. برخي ازآنان با دل و جان به پيام هاي فرستاده خدا ايمان آورده بودند. درميان اين گروه كساني بودن كه با عقل و آگاهي اسلام را پذيرفته بودند اما برخي ديگر گرچه قلبا مؤمن بودند اما ازعقل، آگاهي و درايت كافي برخوردار نبودند. پاره اي ديگر با مشاهده گسترش روز افزون اسلام منافع خود را در اظهار اسلام يافتند ولي دل هايشان ازايمان تهي بود. درفرهنگ اسلامي گروه اول را مومن و گروه دوم را منافق ناميده اند. پرسش اين جستار آن است كه رفتار پيامبر اكرم با اين دو گروه چگونه بوده است؟ مفروض آن است كه حضرت با گروه مومنان مهربان بود. و درمقابل رفتار جاهلانه برخي ازآنان را بردباري نشان مي داد يا آنان را به شكل مناسب تنبيه مي فرمود و گروه دوم را تحمل مي كرد.
2)رفتار پيامبر با مومنان
الف: رخصت كلمه كفر
پيامبر گرامي نسبت به مومنان بسيار متواضع و مهربان بود. او به يارانش چنان شفقت داشت كه به آنان اجازه مي داد براي حفظ جانشان به زبان ازاو بيزاري جويند و از شكنجه مشركان برهند. عمار ياسر نزد رسول خدا آمد درحالي كه گريه مي كرد. فرمود: چه شده است؟ گفت: شرّ، اي رسول خدا. زير شكنجه مشركان ازشما بيزازي جستم و خدايان آنان را به نيكي ياد كردم. حضرت با دست هاي خود اشك چشم عمار را پاك كرد و فرمود: اگر باز هم آزارت دادند باز هم بگو. [1] ابن عباس نيز همين معني را نقل كرده كه حضرت به مسلمانان رخصت كلمه كفر داده بود تا از شكنجه مشركان رهايي يابند.[2]
ب: به احترام فرزند
برخي ازياران پيامبر خدا گرچه خودشان مؤمن بودند اما پدرشان مشرك يا منافق بود و رسول گرامي اجازه نمي داد اين امر سبب سرزنش يا آزار آنان باشد. نقل است رسول خدا همراه گروهي ازيارانش براي ديدن اسب ها به منطقه اي رفته بود. ازكنار قبر ابو احيحه گذشتند. ابوبكر گفت: خدا لعنت كند صاحب اين قبر كه راه خدا را مي بست و پيامبرش را تكذيب مي كرد. خالد پسر ابو احيحه كه فردي مسلمان بود خشمگين شد و پاسخ داد: خدا لعنت كند ابو قحافه كه نه ميهماني راپذيرايي كرد و نه درمقابل دشمن جنگيد. خدا لعنت كند كسي كه نسبت به عشيره اش سستي مي كرد. رسول خدا[براي آرام كردن فضا] از آن محل حركت كرد و فرمود: وقتي با مشركين روبرو شديد طوري رفتار نكنيد كه فرزندان شان ناراحت و خشمگين شوند.[3] همچنين آورده اند عبدالله ابن ابي كه سركرده منافقين مدينه بود ازدنيا رفت. فرزندش براي آبروداري ازرسول خدا خواست پيراهن خود را به عنوان كفن پدرش دراختيار او بگذارد حضرت براي به دست آوردن دل اين پسر مومن درخواست او را اجابت كرد.[4]
ج: تحمل اعتراض
رسول اكرم مسلمانان را به گونه اي تربيت كرده بود كه به خود اجازه مي دادند به برخي ازتصميمات او كه جنبه وحياني ندارد اعتراض كنند و حتي خواسته خود را به كرسي بنشانند.
درجنگ بدر رسول خدا فرمود تا عمويش عباس را نكشند و زنده نزد او بياورند. ابوحذيفه بن عتبه كه خود ازمسلمانان مهاجر بود و درجنگ بدر حضور داشت به اين تصميم رسول خدا اعتراض كرد. چون پدرش عتبه و عمويش شيبه و برادرش وليد كه درسپاه مكه حضور داشتند درهمين جنگ كشته شده بودند. اوگفت پدران و برداران ما همه كشته شدند چرا عباس رها باشد و سوگند خورد عباس را بكشد. وقتي اين سخن به گوش پيامبررسيد متاسف شد. عمر اجازه خواست تا ابو حذيفه را به خاطر اين حرفش بكشد اما رسول خدا فرمود او اين حرف را از سرنفاق نگفته است و اجازه نداد به ابو حذيفه آسيبي برسد.[5]
دركتاب هاي سيره آمده است كه رسول خدا همراه با گروهي ازمسلمانان درسال ششم هجري براي انجام عمره به سوي مكه حركت كردند اما مشركان در منطقه حديبيه كه نزديك مكه بود راه را برآنها بستند و سرانجام پس از چند دور گفتگو قرار داد صلحي ميان آنان بسته شد. براساس يكي از بندهاي اين قرارداد رسول خدا پذيرفت اگر مسلماني از مكه به مدينه پناهنده شود تحويل مكيان گردد ولي مكيان موظف نبودند پناهندگان به مكه را تحويل رسول خدا بدهند. قرارداد صلح بويژه اين بند مورد اعتراض شديد برخي مسلمانان قرار گرفت. حضرت به آنان دلداري داد كه خداوند براي مسلمانان گشايشي ايجاد خواهد كرد. طولي نكشيد كه اين پيشبيني رسول خدا تحقق يافت و به خواست خود مشركان اين بند از قرار داد حذف گرديد.[6]
همچنين نقل است كه برخي از صحابه و نزديكان رسول خدا مانند امام علي بن ابطالب ، حمزه ، ابو بکر و عثمان وبرخي ديگر كه خانه هاشان به مسجد متصل بود دري از خانه خود به داخل مسجد باز کرده و ازآنجا وارد مسجد مي شدند پس از گذشت مدتي رسول خدا دستورداد بجز در خانه علي عليه السلام بقيه آن درب ها را ببندند، اين فرمان بر برخي افراد گران آمده زبان به اعتراض گشوده ،گفتند: جوان نورسي را بر ما ترجيح داده، و آن حضرت را به افراط در دوستي علي متهم كردند. رسول خدا به اين اعتراض ها توجه فرمود و به آن اين گونه پاسخ داد كه: من اين کار را از پيش خود نکردم، بلکه دستوري بود از طرف خداي تعالي که من مامور به ابلاغ آن گرديدم.[7] مسلمانان به فرمان وحي اعتراضي نمي كردند.
در غزوهي حنين که سهمي از غنائم را به اقتضاي مصلحت به نومسلمانان اختصاص داد سعد بن عباده و جمعي از انصار که از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند که چرا آنها را بر ما ترجيح دادي؟ آنان گفتند اگر فرمان خداست حرفي نداريم ودرغير اين صورت ناراضي هستيم. .[8] فرمود همگي معترضين در يک جا گرد آيند، آنگاه به سخن پرداخت و با بياني شيوا و دلنشين آنها را به موجبات اين تبعيض و به اشتباه خودشان واقف نمود، چنانکه همگي آنها به گريه افتادند و پوزش خواستند
د: قبول پيشنهاد
درماجراي خندق مسلمانان ازبيرون مدينه بوسيله مشركين و احزاب و از درون بوسيله يهوديان بني قريظه تحت فشار بودند. حضرت براي قبيله غطفان كه با مكيان همراهي
مي كردند نامه اي نوشت كه اگر دست ازمحاصره مدينه بردارند و با مشركان قريش همكاري نكنند يك سوم خرماي مدينه را به آنها خواهد داد. صلح نامه نوشته شد پيش ازامضا حضرت با سعد بن عباده و جمعي ديگر ازمسلمانان مشورت كرد آنان به اين قرار داد اعتراض كردند. حضرت مي فرمود اگر قبيله غطفان ازمحاصره دست بردارند و بروند ديگران نيز سست
مي شوند. اما مسلمانان اين استدلال را نپذيرفتند و گفتند: ما وقتي مسلمان نبوديم به كسي رشوه نداديم حالا كه با تو عزيز شده ايم رشوه دهيم؟! سرانجام حضرت فرمود: خودتان
مي دانيد. سعد قرار داد را پاره كرد.[9]
درماجراي جنگ بدر رسول خدا پيشنهاد حباب بن منذر را درمورد محل اردوگاه[10] و در جنگ احد نظر اكثريت را در مورد شيوه اداره جنگ پذيرفت و دربيرون شهر با دشمن روبرو گرديد گرچه نظر خود پيامبر مقابله با دشمن در داخل مدينه بود.[11]
ه: تنبيه
علي رغم احترام و محبتي كه رسول خدا به مومنان داشت ولي هرگز اعمال ناشايست آنها را توجيه نمي كرد بلكه از آن اعمال بيزاري مي جست.
و اخفض لهما جناحك لمن تبعك من المومنين فان عصوك فقل اني بري مما تعملون(شعراء 216 )
و براي مومناني كه تو را پيروي كرده اند بال خود را فرو گستر.
وحتي آنان را به تناسب خطا هايشان تنبيه مي كرد. پيامبر عازم سفرتبوك بود چند نفر ازمسلمانان به پيامبر قول دادند اندكي بعد پس از انجام برخي امور شخصي به ديگر مسلمانان ملحق شوند. اما برخلاف قول خود درمدينه ماندند. وقتي حضرت ازاين سفر برگشت خود با آنان سخن نگفت و ديگران را نيز از سخن گفتن با آنها منع كرد. اين وضع حدود 50 روز طول كشيد و پس ازآنكه به خوبي تنبيه شدند توبه شان قبول شد.[12]
و:آموزش
رسول خدا درطول زندگاني خود با افرادي نيز سرو كار داشت كه علي رغم اينكه مسلمان بودند اما ازدرايت و خرد كافي برخوردار نبودند. پيامبر درمقابل اينان شكيبا بود و هرگز از ناداني آنها سوء استفاده نمي كرد. وقتي فرزند كوچك رسول خدا – ابراهيم، كه بسيار هم او را دوست داشت - از دنيا رفت و پيامبر و مومنان غمگين بودند، درهمان زمان خورشيد گرفتگي نيز پديد آمد. برخي از مسلمانان اين پديده را به مرگ ابراهيم نسبت دادند و آن را علامت غزاي عالم تفسير كردند. اما رسول خدا فرمود: خورشيد و ماه آياتي ازآيات خداوند اند و براي مرگ و حيات كسي نمي گيرند. وقتي چنين شد به ياد خدا و نماز پناه ببريد.[13] پيامبر در مرگ ابراهيم گريه مي كرد كسي به ايشان اعتراض كرد كه مگر نفرموديد درمرگ كسي گريه نكنيد؟ فرمود: نگفتم در مرگ عزيزانتان گريه نکنيد،ا گريه نشانه ترحم و مهرباني است و کسي که دلش به حال ديگران نسوزد و مهر و محبت نداشته باشد مورد رحمت الهي قرار نخواهد گرفت.آنچه من گفتهام اين است که در سوک و فقدان عزيزان خود فرياد نزنيد و صورت خود را مخراشيد و گريبان چاک نزنيد و از سخناني که نشانه اعتراض و نارضايتي از خداست خودداري کنيد.[14]
خداي تعالي درقرآن به مسلمانان سفارش كرده بود براي حفظ احترام رسول خدا صداي خود را بيش از صداي او بلند نكنند و نامش را به احترام ببرند كه اگر چنين نكنند اعمالشان باطل مي شود[15] اما كساني ازجهالت صدايشان را بالامي بردند و حضرت به خاطر شفقتي كه به خلق داشت صداي خود را ازصداي آنها بالاتر مي برد تا اعمالشان باطل نشود.[16] ابن اثير نقل مي كند:تن صداي ثابت بن قيس بلند بود. بعد از نزول اين دستور به خانه رفت ودر را بر روي خود بست و گريه مي كرد كه مي ترسم عملم باطل شود. رسول خدا از او دلجويي كرد و فرمود: تو از آنها نيستي مرگ و زندگي تو خير است.[17]
گاهي افرادي نزد پيامبر مي آمدند و سوالاتي كه شايد غير ضروري و يا كم اهميت بود
مي پرسيدند اما حضرت با خوشرويي به آنها نيز پاسخ مي داد. ازآن جمله روزي عربي بياباني نزد او آمد و از آنجا كه مي دانست پرسش هايش ازاين نمونه است گفت: آمده ام چند سوال دارم بپرسم عصباني نمي شوي؟ فرمود: هر چه مي خواهي بپرس اگر بلد بودم جواب مي دهم اگر نبودم از جبرئيل مي پرسم او پرسش هاي خود را پرسيد و پاسخ شنيد.[18]
3) رفتار پيامبر با منافقين
پيش از هجرتِ نبي مكرم اسلام به مدينه جنگ طولاني ميان دو قبيله اوس و خزرج چهره شهر را خسته كرده بود. مردم به دنبال كسي بودند كه مورد اعتماد طرفين دعوا باشد تا بتواند آتش جنگ و اختلاف را فرو بنشاند. عبدلله بن ابي كانديداي اين امر بود و مقدمات آن نيز فراهم شده بود. اما با آشنايي مردم مدينه با رسول خدا او را براي اين امر از هركس ديگر سزاوار يافته آن را به پيامبر سپردند. اين حادثه كينه عبدلله بن ابي و حاميان او را برانگيخت و آنان را به دشمنان پيامبر و اسلام تبديل كرد. اما موج حمايت ازپيامبر درمدينه چنان بزرگ بود كه آنان مجبور شدند كينه خود را درسينه ها نگه دارند و به ظاهر به صف مسلمانان بپيوندند. اينان هرگاه فرصت مي كردند با زبان و عمل براي مسلمانان مزاحمت و مشكل ايجاد مي كردند.درنبرد احد به تصميم جمعي مسلمانان مبني بر خروج از شهر براي مقابله با لشكر قريش كه مورد موافقت پيامبر نيز قرار گرفته بود، اعتراض كرده ازنيمه راه بازگشتند و اين سبب ضعف و درنهايت شكست مسلمانان گرديد. همچنين قصد آنان براي كودتا در مدينه ، ترور پيامبر درسفر به تبوك و تاسيس مسجد ضرار به لطف خدا و تدبير پيامبر خنثي شد. اما با همه اينها، رسول خدا براي آنها ازخداوند طلب بخشش مي كرد. وقتي به آنان مي گفتند دست ازاين كارهايتان برداريد و بيايد تا رسول خدا براي آمرزش شما دعا كند از روي بي اعتنايي و تكبر روي خود را برمي گرداندند[19]. و اينگونه بودكه خداي تعالي خطاب به رسولش فرمود:
استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مره فلن يغفرالله لهم ذلك بانهم كفروا بالله و رسوله(توبه 80)
چه براي آنها آمرزش بخواهي يا برايشان آمرزش نخواهي [يكسان است حتي] اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كني هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد چرا كه آنان به خدا و فرستاده اش كفر ورزيدند.
همچنين خداي تعالي پيامبر را از نمازگزاردن بر مردگان آنان و رفتن به سر قبرشان منع كرد.[20] و منافقين را تهديد كرد اگر دست ازكارهاي شان برندارند پيامبر اجازه دارد آنها را بكشد و نابود سازد.
لئن لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و المرجفون في المدينه لنغرينك بهم...( احزاب60)
اگر منافقان و كساني كه دردلهايشان مرضي هست و شايعه افكنان درمدينه[ازكارشان] بازنايستند تو را سخت برآنان مسلط مي كنيم تا جز[مدتي] اندك درهمسايگي تو نپايند. ازرحمت خدا دور گرديده و هركجا يافته شوند گرفته و سخت كشته خواهند شد.
علي رغم اين اجازه پيامبر هرگز دست به كشتار منافقان نزد و تا آخر با آنان مدار كرد.
عبدالله بن ابي مي كوشيد با زنده كردن اختلافات قبيلگي اوس و خزرج آنان را به جنگ با يكديگر وادارد و بدينگونه به مسلمانان و شخص رسول خدا ضربه بزند او همچنين درمجلسي گفته بود مسلمانان و پيامبر را ذليلانه ازمدينه اخراج مي كنيم. پس از آشكار شدن اين خبر درمدينه شايع شد رسول خدا قصد دارد عبدالله بن ابي را بكشد. پسرش كه نام وي نيز عبدالله بود نزد پيامبر آمد و گفت: شنيده ام مي خواهي پدرم را بكشي اگر چنين است اجازه دهيد خودم اقدام كنم چون اگر كسي ديگر چنين كند مي ترسم مهر پدري موجب شود قاتل را بكشم و بدينگونه از دين خارج شوم. رسول خدا فرمود: راحت باش كه نمي خواهم او را بكشم و تا آخر با او مدارا خواهم كرد. وقتي خبر عفو عبدلله بن ابي منتشر شد قوم او محبت پيامبر را به دل گرفتند و اگر او سخني ازسر نفاق مي گفت خود آن قوم با او ستيزه مي كردند. اوضاع بگونه اي شد كه عبدالله جرات نمي كرد حرف بزند.[21] با همه نفاقي كه عبدالله بن ابي داشت شايد به دلايل اجتماعي يا هردليل ديگري كه بر ما آشكار نيست وقتي او دربستري بيماري مرگ قرار گرفته بود حضرت به عيادتش رفت[22] و حتي برجنازه عبدالله بن ابي حاضر شد.[23]
پيامبر گاهي نيز به تناسب رفتار ها مجازات هاي براي برخي ازمنافقين اعمال مي كرد. ازآن جمله نبتل بن حارث را از ملاقات با خود محروم كرده بود چون او حرف هاي پيامبر را نزد منافقين
مي برد و آن حرف ها را تغيير نيز مي داد و مي گفت محمد گوشي[24] است يعني هرچه بگويند مي شنود و مي توان او را فريب داد.[25] گروهي از منافقين نيز كه درخانه فردي يهودي به نام سويلم جمع مي شدند و عليه مسلمانان حرف مي زدند و مردم را ازهمكاري با پيامبر منع
مي نمودند، با تخريب آن خانه به دست طلحه بن عبيدالله، پراكنده كرد.[26]
نتيجه گيري
با توجه به مطالب ارئه شده نتايج زير قابل استنباط است
يك: درنگاه رسول خدا الفاظ و عبارت ها آنگاه بار ارزشي و معنايي خواهند داشت كه با اعتقاد و قلب آدمي مرتبط باشند. بنابراين اظهار كلمات كفر آميز به منظور حفظ جان به ايمان انسان آسيبي نمي رساند همانطور كه اظهار كلمه اسلام بدون اعتقاد قلبي سعادت آفرين نخواهد بود.
دو: هركس مسئول اعتقادات واعمال خويش است و نبايد سوء اعتقاد و رفتار افراد به منسوبان و وابستگان آنها سرايت كند.
سه: رسول خدا به مسلمانان آموخته بود لازم است آنان درمورد مسائل پيرامون خود تفكر كنند، وچشم بسته مسائل را نپذيرند. ازاين رو آنان مي توانستند به تصميمات فردي پيامبر كه جنبه وحياني نداشت اعتراض كنند و احيانا راي و پيشنهاد خود را به كرسي بنشانند و اين اعتراض و اظهار نظرها به ايمان آنان خللي وارد نمي كرد.
چهار: حضرت خود را موظف مي دانست علت كارها و اقدامات خويش را كه مورد اعتراض مردم بود براي آنان توضيح دهد و با آنكه درقدرت بود، هرگز به اعتراض آنان بي اعتنايي نمي كرد.
پنج:علي رغم احترام و شفقتي كه به مسلمانان داشت خطاهاي آنان را توجيه نمي كرد و درصورت لزوم به شيوه مناسب آنان را مجازات و تنبيه مي كرد.
شش: دين داري مردم را در ناداني آنان نمي ديد و از نا آگاهي آنان سوء استفاده نمي كرد بلكه مي كوشيد با نشان دادن حقايق ايمانشان را عمق بخشد.
هفت: درمورد منافقين حضرت كمتر با آنان برخورد خشن و قهر آميز داشت و بيشتر مي كوشيد ماهيت آنان را به مردم نشان دهد آنگاه خود مردم آنان را منزوي مي كردند.
منابع و ماخذ
قرآن كريم، ترجمه محمد مهدي فولادوند،1376
ابن اثير، عزالدين ابوالحسن علي بن محمد بن عبدالكريم الجزري، اسد الغابه في معرفه الاصحابه، محقق: ابراهيم البنا و محمد احمد عاشور و محمود عبدالوهاب فايد،مصر، دارالشعب، 1339
ابن كثير، اسماعيل بن عمر بن كثير القرشي ابوالفداء، البدايه و النهايه(14جلد)، محقق: علي محمد البجاوي، بيروت، مكتبه المعارف، الاولي، 1992-1412
كليني، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي(8جلد)، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1365ش
مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار(110جلد)، بيروت، موسسه الوفاء، ...، 1404
النووي، ابو زكريا يحيي بن شرف بن مري النووي، شرح النووي علي صحيح المسلم(18جلد)، ...، بيروت، دار احياء التراث العربي، الثانيه، 1392
ابن هشام ، عبدالملك بن هشام بن ايوب، سيرت رسول الله (2جلد)، ترجمه رفيع الدين اسحق بن محمد همداني، تصحيح: اصغر مهدوي، تهران، خوارزمي، سوم، 1377
ابن هشام، عبدالملك بن هشام بن ايوب الحميري المعافري ابومحمد، السيره النبويه(6جلد)، محقق: طه عبدالروف سعد، بيروت، دارالجيل، الاولي،1411
الطبري، محمد بن جرير الطبري ابوجعفر، تاريخ الامم و الملوك (5جلد)، محقق: د. احسان حقي، بيروت، دارالكتب العلميه، الاولي،1407
عاملي، شيخ حر، وسائل الشيعه(29جلد)، قم، موسسه آل البيت، اول، 1409
*دكتراي اديان و عرفان .Email:ali_maymanh@yahoo.com
[1] . محمد باقر، مجلسي، بحارالانوار(110جلد)، بيروت، موسسه الوفاء، ...، 1404، ج19ص35
[2] . عبدالملك بن هشام بن ايوب، سيرت رسول الله (2جلد)، ترجمه رفيع الدين اسحق بن محمد همداني، تصحيح: اصغر مهدوي، تهران، خوارزمي، سوم، 1377،ج1ص311
[3] . ، محمد بن يعقوب بن اسحاق، كليني، الكافي(8جلد)، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1365ش، ج8ص70
[4] . ابو زكريا بن شرف بن مري النووي، شرح النووي علي صحيح المسلم(18)، بيروت ، دار احياء التراث العربي دوم، 1392. ج15ص167
[5] . سيرت رسول الله، ج2ص 566
6- عبدالملك بن هشام بن ايوب الحميري المعافري ابومحمد، ابن هشام، السيره النبويه(6جلد)، محقق: طه عبدالروف سعد، بيروت، دارالجيل، الاولي،1411 ،ج4ص284
[7].بحار، ج39ص21
[8] .الكافي، ج2ص411
[9] . السيره النبويه،ج2ص739-738
[10] . اسماعيل بن عمر بن كثير القرشي ابوالفداء، ابن كثير، البدايه و النهايه(14جلد)، محقق: علي محمد البجاوي، بيروت، مكتبه المعارف، الاولي، 1992-1412 ، ج7ص142
[11]. محمد بن جرير الطبري ابوجعفر، تاريخ الامم و الملوك (5جلد)، محقق: د. احسان حقي، بيروت، دارالكتب العلميه، الاولي،1407، ج2ص59
[12] . سيرت رسول الله،ج2ص 985
[13] . عزالدين ابوالحسن علي بن محمد بن عبدالكريم الجزري، ابن اثير، اسد الغابه في معرفه الاصحابه، محقق: ابراهيم البنا و محمد احمد عاشور و محمود عبدالوهاب فايد،مصر، دارالشعب، 1339، ج1ص5
[14] شيخ حر، عاملي وسائل الشيعه(29جلد)، قم، موسسه آل البيت، اول، 1409 ، ج3ص24
[15] .حجرات 2
[16] . بحار،ج9ص332
[17] . اسد الغابه ج 2 ص 3 باب اسماء النساء المجهولات
[18] . بحار، ج9ص281 پرسش هايي مانند اينكه اولين خوني كه ريخته شد كي و كجا بود. بهترين و بدترين نقطه زمين كجاست.
[19] . منافقون 5
[20] . توبه 84
[21] ، سيرت رسول الله ج2ص781
[22] . البدايه و النهايه، ج5 ص35- 34 رسول خدا كه مساله منافقين را بي ارتباط با تحريك آنها بوسيله يهود نمي دانست دراين عيادت به عبدلله گفت: تورا ازدوستي با يهود منع نكردم؟! او پاسخ داد: اسعد بن زراره كه با آنها درغضب بود به كجا رسيد.
[23] . ، الكافي، ج3ص188 درادامه همين روايت آمده كه عمر به رسول خدا اعتراض كرد مگر خداوند تو را ازحاضر شدن بر جنازه منافقين منع نكرد؟ رسول خدا سكوت كرد عمر بارديگر همين سوال را پرسيد. فرمود: واي برتو مگر نمي داني چه گفتم؟ گفتم خداي درونش را پراز آتش كن و قبرش را پر از آتش كن ... امام صادق فرمود: آنچه رسول خدا از آشكار شدنش اكراه داشت عمر آن را آشكار كرد.
ابن هشام اين ماجراي را بدين گونه آورده كه پس از اعتراض عمر، حضرت تبسمي كرده فرمود: مرا مخير كرده اند بخوانم يا نخوانم. خداوند نيز فرموده اگر هفتاد هم استغفار كني براي منافقين فايده اي ندارد. پيامبر درپاسخ به اصرار مجدد عمر فرمود: اگر مي دانستم با بيش از هفتاد بار استغفار خداوند اورا مي بخشد چنين مي كردم. (سيرت رسول الله،ج2ص1004)
[24] . درمذمت او سوره توبه آيه 61 نازل شد.
[25] . سيرت رسول الله،ج1ص498
